تبليغاتX
درجه

                                                          فصل اول

                                                               تولد

دهکده ای دور افتاده... متروک... با چند خانوار...

خانه ای کاه گلی... بوی نم کاه گل های باران خورده از کوچه می آید...

نیمه شب... مادری درد میکشد... پدری پشت در منتظر است...ناگاهان صدای نوزادی به گوش میرسد... نوزادی نه چندان نه چندان امیدوار کننده که خط سیبیل های پشت لبش معلوم بود به دنیا آمد.

به راستی نامش را درجه نهادند...

درجه از همان کودکی سرتق و بی نمک بود.

پدر و مادر خسته از کودک آن را در صحرا ها به حال خود رها میکردند به شبانی...

همدم و یار لحظه های تنهایی پسرک گوسفند ها و گرگ های بیشه بودند...

پسرک خوب نی لبک میزدو همیشه از صدای نی خود به خواب میرفت...

بعد از مدتی کوتاه متوجه شدند روز به روز از تعداد گوسفند ها کم میشود... آری گرگ ها او را امان نمیدادند. او حتی شبانی هم بلد نبود. پسرک بزرگ و بزرگ شدو از کار روزمره خسته شدو به دنبال یک تنوع در زندگی اش میگشت که به یکباره فکری به سرش زد.........

 

                       

                                     و این داستان ادامه دارد.......

+ نوشته شده توسط حمید(تک سوار عشق) در پنجشنبه سوم مرداد 1387 و ساعت 4:16 بعد از ظهر |
۱خواهش دارم از داش حمید که  بیشتر مطالب بلاگ آپ تو دیت کنه تا عکس درجه را.البته این حمید ما با داشتن ۳تا مسئولیت تو دنیای درجه ای دیگه وقتی برای بلاگ نویسی براش باقی نمیموند ولی حالا با تقلیل مسئولیتاش به عدد ۱ توسط فرمانده بخش جدیدی را از فردا در بلاگ آغاز میکنه با عنوان داستانهای دنباله دار درجه ای که امیدوارم بپسندید.پس ازاین به بعد با تک سوار عشق و داستانهای دنباله دارش همراه باشید.
+ نوشته شده توسط رامین (داش رامین) در چهارشنبه دوم مرداد 1387 و ساعت 7:46 بعد از ظهر |
نگران که نشدید؟ درسته که عنوان مطلب سوخت درجه ای ولی اصلا به سوختن و آتش سوزی ربط نداره مطلب بر میگرده به روزی که از ما ۳تا فقط من مرخصی نگرفته بودم و تو پادگان بودم نزدیکیهای ظهر خیلی دلم گرفت تصمیم گرفتم زودتر از موعد از درب دژبانی رد شم دنبال ۱شریک جرم میگشتم برای همین سید درجه ای هم با خودم همراه کردم نقشه درجه ای عالی اجرا شد اینجوری که با وانت غذا کنار قابلمه ها سنگر گرفتیم و از درب دژبانی رد شدیم داشتیم با سید درجه ای دستها مون را برای دست دادن درجه ای بالا می بردیم که یهو ماشین وایستاد اونم چند قدم بعد از در دژبانی ٬راننده گفت بنزین تموم کردیم ٬ترس تمام وجودمون را گرفته بود ماشینی که باید غذا میگرفت الان خاموش بیرون پادگان بود تنها  راه کار این بود که پیاده شیم و ماشین را به طرف پمب بنزین داخل پادگان هل بدیم خلاصه بعد ۳۰ دقیقه هل دادان ماشین به پمپ بنزین رسیدیم و وقتی مجبور شدیم با ماشین بر گردیم پادگان آنقدر ار هل دادن ماشین خسته شده بودیم که دیگه نای برگشت به خونه را نداشنیم پس تصمیم گرفتیم تو آسایشگاه بخوابیم حالا اگه شما ته کارتهای سوختتون چیزی مونده قولشو به کسی ندید ٬بدید به درجه ایها که  دفعه بعد اینجوری گرفتار نشند .مرسی.
+ نوشته شده توسط رامین (داش رامین) در سه شنبه یکم مرداد 1387 و ساعت 6:25 بعد از ظهر |
 ديگر به آخرش نزديك ميشوم ....... احساس عجيبيست.....  دلتنگي

صداي آهنگي غمگين توي گوشم طنين انداز ميشود......... شايد ساز زندگيم شكسته

نت هاي آهنگ من انگار منتظر ريتمي متفاوت  ميباشد براي همراهي   .....    يك همراه كاملا درجه اي

                             ديگر دستانم به روي سيم هاي ساز  نميچرخد

استاد در گوشم فرياد ميزند ....... دستم را روي ساز ميبرد ......... نت را جلوي من ميگذارد .... ولي.........
                                    
دستم باز آهسته از روي ساز مي افتد.


راستي تو سازت را براي همراهي من كوك

كرده اي؟؟؟ .............

 
+ نوشته شده توسط محمد(مرد تنها) در دوشنبه سی و یکم تیر 1387 و ساعت 7:11 بعد از ظهر |
تو خدمت هر سربازی که وظیفه اش رو خوب انجام نمیده(البته اون جوری که اونا میخوان) تنبیه میشه. تنبیهات هم تو خدمت مراحل خاص خودشو داره.

مرحله اول تنبیهات بدنی شامل: بشین پاشو ـ سینه خیز ـ حالت شنا ـ جوجه فنگ ـ دور میل پرچم

  احترام درجه ای                   بشین پاشوی درجه ای                         شنای درجه ای

مرحله بعدی: بعد از کلی دویدن و بشین پاشو رفتن حالا باید  بره موهاشو باشماره ۲ بتراشه اون هم تو آرایشگاه های پادگان...

مرحله بعدی رفتن تو لوحه نگهبانی و بازداشت در یگان به مدت هفته به بالا...

و اما بد ترین مرحله اضافه خدمتی. اینجاست که دیگه سرباز به دست و پا زدن و غلط کردن می افته که بعد از کلی پا در میونی و تعهدات کتبی و تو سری خوردن و شکستن غرور و شخصیت و روحیه و هست و نیست اون فرد ممکنه به کسری مرخصی ختم بشه.

اما همه این تنبیهات مال وقتیه که اشتباهات سربازان کوچیک باشه وای به حال سربازی که پر رو بازی در بیاره و ازحق خودش بخواد دفاع کنه : از تی کشیدن (...) و گاهی هم تنبیه یدی گرفته و بیگاری تو برق آفتاب و چاله کندن و دوباره پر کردن و ... و آخرش به کشیدن چوب خط های روز های زندان روی دیوار ختم میشه.

 

زندانی

که امروز همه این تنبیهات رو داشتیم.........

 همشو

فقط خدا به ما رحم کنه

+ نوشته شده توسط حمید(تک سوار عشق) در یکشنبه سی ام تیر 1387 و ساعت 3:6 بعد از ظهر |
فقط كافيه چشمهاتون رو يك لحظه ببنديد تا صدائي آشنا را در گوش خود احساس كنيد و هميشه حسرت نشنيدنش رو بخوريد
                                        

                                خسرو شکیبایی درگذشت        
                                

            


ديشب خسرو خان  با معجزه هامون سوار بر اتوبوس شب مثل يك رئيس در حالي كه كاغذي بي خط در دست داشت براي  هميشه به خانه سبز رفت .
سبز سبز سبز ..........

ميخوام بهش بگم خسرو خان تمام ستاره هاي درجه داران رو به تو ميدم تا توي اين شب بي ستاره با خود به آسمان ببري

چون بزرگ ترين ستاره براي تو بود كه خاموش شد

ولي بدون ما با خواهران غريبت همدرديم و روزي روزگاري به يادت كاكتوسي سبز سبز روي طا قچه  ميگذاريم و بدون كه تو يك كيميا براي سينما بودي

با تو بودن براي من در عالم هنر يك آرزو بود .

حسرت يك پلان بازي براي دوربيني كه پشتش منه كوچك ايستاده بودم در دل ماند ...........

          (   به ياد آرزوهائي كه ميميرند سكوتي ميكنم سنگين تر از فرياد   )


                                نامه رضا کیانیان به خسرو شکیبایی

سلام خسرو جان

بي‌خبر گذاشتي و رفتي. بدون خداحافظي!

دو هفته پيش هم كه آخرين جايزه‌ات رو گرفتي، روي صحنه لام تا كام حرف نزدي. از گوشه صحنه اومدي بالا و آروم جايزه‌ات را گرفتي؛ براي سي سال حضور پرشور و شوقت در سينمايي كه اين روزها چندان شور و شوقي در آن نيست.

فقط لبخند زدي و رفتي پايين و لاي جمعيت گم شدي. خوب اگه قرار بود بري و پشت سرت رو هم نگاه نكني، چند كلمه‌اي براي ما كه پشت سرت بوديم، حرف مي‌زدي!

يادمه وقتي آمدي رو صحنه، حالت خوب بود.

آخه يكي دو بار ديگه كه اين اواخر روي صحنه اومدي و ديدمت، حالت زياد خوب نبود. ولي اين دفعه، همه خوشحال شديم. فقط نمي‌دونستيم داري ميري. نمي‌دونم خودت مي‌دونستي يا نه. مي‌گن آدماي خوب قبل از رفتن، حال‌شون خيلي خوب مي‌شه؛ چون دارن مي‌رن يه جاي خوب. ما از كجا بايد مي‌فهميديم كه اين حال خوب نشانه‌ي چيه؟ هميشه بعد از اين‌كه اتفاق مي‌افته، مي‌فهميم. ولي فكر كنم خودت مي‌دونستي؛ چون هيچي نگفتي و اون‌جوري فقط لبخند زدي. شايد داشتي خداحافظي مي‌كردي و ما نمي‌فهميديم. ولي چه خداحافظي باشكوهي! خيلي‌ها آرزو دارن در اوج خداحافظي كنن؛ اما نمي‌تونن. شايد هم اون لبخند همين معنا رو داشت. شايد اگر حرف مي‌زدي، همه‌ي خداحافظي‌ات مي‌شد همون چند تا كلمه؛ ولي چون هميشه شاعر بودي، فقط مهربان و با سپاس نگاه كردي و لبخند زدي. حالا كه فكر مي‌كنم، مي‌فهمم اين‌جوري بيش‌تر حرف زدي.

من هي بايد از تو ياد بگيرم. يادته سال‌ها پيش وقتي از مشهد به تهران آمدم، تو روي صحنه‌هاي تئاتر مي‌درخشيدي. من كلي دويدم تا روي صحنه بيام و ديده بشم.

بعدها هم كه تو روي پرده سينماها مي‌درخشيدي، باز هم من كلي دويدم تا روي پرده بيام و ديده بشم.

يادته من اولين فيلمم رو كه بازي كردم، تو «هامون» بودي. من يادمه كه در فيلم «كيميا»، دست منو مي‌گرفتي. كلي حال مي‌دادي كه رو بيام و ديده بشم. بعد هم فقط يك بار ديگه شانس داشتم در كنار تو بازي كنم؛ تو فيلم «درد مشترك»، چه بامسما.

ارتباط من با تو، مثل كوهنوردها با كوه‌هاست. هر قله‌اي رو كه فتح مي‌كنن، مي‌بينن پشتش يه قله‌ي بلندتر هست. من هرچي مي‌دوم، تو يه قدم جلوتري؛ مثل الآن. جلوتري ديگه عموجون. رفتي اون‌ور. نمي‌دونم چقدر ديگه بايد بدوم تا به اون‌ور برسم، تازه نمي‌دونم در چه وضعيتي ميام اون‌ور.

پس از اون‌ور يه دعايي براي من بكن. ميگن دعاي اون‌وري‌ها براي اين‌وري‌ها زودتر مستجاب مي‌شه. اين‌جوري كه تو رفتي، كلي «خدابيامرزي» و «يادش بخير» و «حال‌هاي خوب» و «يادهاي خوب» و .. بدرقه‌ي راهته.

من كه شاهدم، خودتم اگه حال‌شو داشته باشي، يه نگاهي به اين‌ور بندازي مي‌بيني.

دست پر رفتي ديگه. مي‌بيني چقدر از من جلوتري! كلي بايد بدوم تا موقع رفتن دستم پر باشه.

البته جات پيش ما خاليه. هنوز سينماي ايران كلي با تو كار داشت. ولي خوب مثل به دنيا آمدنه ديگه. موقعش كه برسه، بايد متولد بشيم. ما يه تولد رو ديديم؛ تو دو تا؛ تولدت مبارك.

مي‌دونم اون‌جا كلي از بر و بچه‌هاي سينما و تئاتر اومدن پيشوازت. حتما كلي هم تدارك ديدن.

ما كه اون دنيا به بازيگري‌مون ادامه مي‌ديم. اون‌جا هم حتما نمايش هست. اون‌وري‌هام حتما به سرگرمي احتياج دارن. پس اون‌جا بي‌كار نمي‌مونيم. وقتي مردم رو سرگرم مي‌كنيم و حال‌شون خوب مي‌شه. يه خدابيامرزي به ما و پدر و مادرمون مي‌گن ديگه. وقتي مردم تو خيابون تو رو مي‌ديدند و بي‌اختيار لبخند مي‌زدند، خودش خدابيامرزيه ديگه. وقتي مردم مي‌فهمن كه تو رفتي و ديگه ميون ما نيستي، گريه مي‌كنن و جاتو خالي مي‌كنن، خدابيامورزيه ديگه.

مي‌بيني خدا چه لطفي به تو داشته كه اين موقعيت و جايگاه ‌رو بهت داده. پس اون‌طرف هم حتما تحويلت مي‌گيره و مي‌بردت روي صحنه‌ها و پرده‌هاي اون‌جا، كه بازم مردم اون‌ور ببيننت و حال‌شون بهتر بشه و خدابيامرزي ادامه داشته باشه.

                                 به اميد ديدار:رضا کیانیان


+ نوشته شده توسط محمد(مرد تنها) در جمعه بیست و هشتم تیر 1387 و ساعت 10:13 بعد از ظهر |
ديروز بازهم درجه اي ها با هم دست دادن تا يه كارايي بكنن
دفعه هاي پيش وقتي دستامونو تو دست هم ميذاشتيم كارهاي بدي از آب در نيومد مثل: ساخت وبلاگ - خوردن آب ميوه درجه اي - فراموشي بدي هاي خدمت و.............
حالا دست داديم كه با هم بريم به يك تور يكروزه در ماسوله تا خستگي خدمت رو در بياريم
حتما كنجكاو ميشين كه تو يه تور درجه اي چي ميگذره ؟ مطمئنا با این وسیله سفر نمیکنیم.

ولي گفتيم كم لطفي ميشه اگه دعوت نكنيم
حالا اگه ميخواين يه تور ناب درجه اي رو با ما باشيد تو نظر هاتون برامون بگيد كه مياين يا نه
البته روز تور احتمالا 9 يا 10  مرداد ميباشه كه با شما ميشه تور درجه اي با وبلاگ نويسان برتر
منتظر جوابتون هستيم..........................

 
+ نوشته شده توسط محمد(مرد تنها) در چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387 و ساعت 4:55 بعد از ظهر |
                                                         بنام پدر

 روز پدر را تبریک میگیم به همه پدران مخصوصا به پدران ما درجه ایها که تو این مدت سربازی واقعا شرمندشون هستیم.

. شاعر دنيا، من اگه بودم
آغاز شعرم، با کلام پدرم بود
تشنه تو صحرا، من اگه بودم آب حياتم توي دست پدرم بود                               
واي اگه گندم،پوست تنم بود                         
اون که با دستاش، منو مي کاشت پدرم بود        
ريشمو تو خاک اگه مي ذاشت پدرم بود
پدر جونه، پدر روحه، پدر دينه و ايمونه  
پدر خسته، پدر بيزار،از اين دنياي ديوونه
از اين دنياي ديوونه
از اين دنياي ديوونه
پدر نوره، پدر امّيد، پدر عشقه که مي مونه
پدر خندون، ولي گريون، از اين دنياي ديوونه
از اين دنياي ديوونه
از اين دنياي ديوونه

+ نوشته شده توسط رامین (داش رامین) در سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387 و ساعت 5:42 بعد از ظهر |
اگه تا همین دیروز اعتقادی به عاقبت کارهامون نداشتم و اینکه هر کاری انجام بدیم نتیجه اش هم میبینیم اما امروز اعتقاد پیدا کردم آخه امروز تو دنیای درجه ای  این پسر را دیدم که بعد ۵ روز غیبت اومد این محسن ما که همین طور که از عکسش هم پیداست تمام قیافش پیچه اینقدر پیچ زد و غیبت کرد تا بالاخره صبر فرمانده تموم شد و می خواد بفرستش خاش برای ادامه خدمت ٬درجه ایها امیدوارند همچین اتفاقی براش نیفته.
+ نوشته شده توسط رامین (داش رامین) در یکشنبه بیست و سوم تیر 1387 و ساعت 6:3 بعد از ظهر |

زیبایی هر نوشته ای در درجه اول به نوع انعکاس اون مطلبه. نوشتاری باشه تصویری باشه یا حسی! اما در این میان تصویر به تنهایی میتونه شرح مطلب رو برسونه. اینا رو گفتم برای اینکه ازم دلخور نشید که چرا من مطلب هامو دیر به دیر میدم. تمام عکس هایی که در بلاگ دیده میشه ناز شصت کلوزآپ های حرفه ای تک سواره. به هر حال اینم وظیفه ای هستش که داش رامین به گردنم گذاشته امیدوارم بتونم بهترین عکسهای درجه ای رو بگیرم. شاید هم یه روز شما تو عکس باشید

کوچکترین دوربین عکاسی در جهان

 
+ نوشته شده توسط حمید(تک سوار عشق) در جمعه بیست و یکم تیر 1387 و ساعت 8:35 بعد از ظهر |

نميدوني چه دردناكه وقتي از جلوي آبميوه فروشي درجه اي رد بشي و روت رو به سمت ديگه بكني تا هوس آبميوه نكني و شرمنده مغازه داري كه 5شنبه ها چشمش به در مغازشه تا با صداي پوتين برق خنده بشينه روي لبهاش........

5شنبه منو داش رامين وقتي دستمونو كرديم تو جيب فقط پول كرايه ماشين بود كه خود نمائي ميكرد و حتی هر چی این جیب اون جیب کردیم نتونستیم از دختر فال فروش فال این هفته درجه ای بخریم

دلمون گرفت چون قرارمون بود كه 5شنبه ها تابستون بشينيم زير كولر و آبميوه درجه اي بخوريم ولي بي خيال ميگذره

۵ تا نكته اساسي تو اين خاطره بود كه:

1- انصاف نيست حقوق 1 سرباز در ماه نهايت 35 هزار تومان باشه

2- ميگن فقر و فحشا.. ميترسم اگه اينطوري پيش بره سربازا دست به خود فروشي بزنن فقط كافيه تصور كني..........

3- بدون آبميوه درجه اي زندگي سخته ولي ميگذره ولي از چشمهاي منتظر مردي كه به در مغازه دوخته شده و صداي پوتين رو نميشنوه نميشه گذشت

۴.یک درجه ای قرار بود آبمیوه مهمون کنه برای ماشینش که نداد برای همین ما بیشتر رو جیب اون حساب می کردیم تا جیب خالی خودمون

۵- مهمتر از همه داش حميد نبود ...... شايد اگر بود اين مطلب نبود................

+ نوشته شده توسط محمد(مرد تنها) در جمعه بیست و یکم تیر 1387 و ساعت 5:35 بعد از ظهر |
بعضی روزها تو دنیای درجه ای هست که خوب به یاد میمونه :روزی که به خدمت اعزام میشی٬روزی که تقسیم میشی ٬روزی که درجه میزنی و سرانجام روزی که کارت میگیری ٬امروز هم برای من روز درجه ای دقیقا ۲۰ تیر پارسال بود که درجه گرفتم یادم اون روز اینقدر خوشحال بودم که ستاره ها رو برعکس زدم مثل زمان جنگ و بعد که فهمیدم چیجوری باید درجه ها رو بزنم همش به سرشونهام نگاه می کردم مبادا که ستاره هام نیفتنداما امشب که روز درجه ای من تموم بشه مصادف با شب آرزوها تو این شب برای خودتون که آرزو می کنید برای درجه ایها هم آرزوهای خوب کنید .مرسی.
+ نوشته شده توسط رامین (داش رامین) در پنجشنبه بیستم تیر 1387 و ساعت 1:18 بعد از ظهر |

تو دنیای درجه ای هم مثل دنیای خودمون هر اومدنی ۱رفتنی داره فقط فرقش اینه که  تو با میل خودت میای تو دنیای درجه ای ولی تو دنیای خودمون میای به این دنیا در حالیکه شاید اصلا دلت نخواد اینها رو گفتم تا برسم به اینجا که علی لشگری که مرد خاطرات درجه ای بود هم از پیش ما رفت تا بره و بعد از ۲۰ ماه به زندگی شخصیش برسه با رفتن علی که شباهت عجیبی به کارتون پت پستچی داشت تک سوار عشق در گفتن خاطره تنها شد و بلفی بچه محلش از دست داد برای علی در زندگی شخصیش آرزوی موفقیت می کنیم .

+ نوشته شده توسط رامین (داش رامین) در سه شنبه هجدهم تیر 1387 و ساعت 4:49 بعد از ظهر |

                                    عشق پيري گر بجنبد سر به رسوائي زند

حتما معني اين ضرب المثل رو ميدونين . البته به هر عشقي عشق دختر پسري و اين چيزا نميگن

درس خوندن هم ميتونه عشق بياره. بعد از اينكه داش رامين و داش حميد مدركو گرفتن گفتم اين خبر رو بدم.... متن خبر:

يكي از پيرمد هاي پادگان با درجه ستوان 3 وقتي ميبينه يكي كه 20 سال از خودش كوچيكتره و مدرك ليسانس داره يه درجه بالا تره

تصميم گرفته كه بره درس بخونه اين مرد 100 كيلوئي والبته بي مو حالا ديگه ركود تمام درجه داران دنيا رو زده..... به گفته خودش 16 ساعت خوابيده... تو اين سن درس ميخونه..... در خوردن كه نگو.... و روزي 2 بسته سيگار ميكشه...... حالا در ذهن خود تجسم كنيد:

اون يه شلوار جين بپوشه با يه تي شرت بدن نما كلاسور رو به سينه اش بچسبونه و مثل مانكن ها راه بره

پس من ميگم : عشق پيري گر بجنبد سر به رسوائي زند.....................

البته اينم بگم كه اين مرد از محبوب ترين كادري هاي پادگان ميباشد و پيشاپيش بهش تبريك ميگيم اين انتخاب  رو............

+ نوشته شده توسط محمد(مرد تنها) در دوشنبه هفدهم تیر 1387 و ساعت 3:54 بعد از ظهر |

  دانش  اگر در ثریا هم باشد مردانی از سرزمین پارس

 بدان دست خواهند یافت

اخذ مدرک کارشناسی درجه ایها رو به خومون تبریک میگیم و برای خودمون در تمامی مراحل زندگی آرزوی موفقیت می کنیم خداروشکر خدمت ۱جا بدرد خورد و ما امروز تونستیم مدرک کارشناسی بگیریم

یاد درجه ای:می دونید که درجه ایها ۳تا هستند ولی داش محمد تو این عکس نیست  اینهم بخاطر اینه که من و داش حمید تو ۱دانشگاه درس خوندیم و داش محمد ۱جا دیگه وگرنه ما بی مرام نیستیم

+ نوشته شده توسط رامین (داش رامین) در یکشنبه شانزدهم تیر 1387 و ساعت 5:44 بعد از ظهر |