تبليغاتX
درجه
daraje
من تو كارت
خدمت تمام شد




صفحه آسمان را سياه كنين ... ستاره ها رو حذف كنين ... چه سخت گذشت ؛ چه زود گذشت ؛ چه بد گذشت ؛ چه خوش گذشت ... ولي گذشت

برايش مجلس ترحيم هم نگرفتيم ... راستي ارزشش رو داشت ؟

تمام آخرين لحظه ها فقط در بغل كردنو بوسيدن دوستاني كه در تمام سختي ها با تو بودند خوش و
خوب بود ...ولي سخت بود چون ديگر تمام بود ...

مگه ميشه رامين رو با ميز كارش و لحظه هاي 2نفري از ياد برد؟؟؟

مگه ميشه حميد همون تك سوار عشق رو با تاخير هاش و بيخيالي هاش از ياد برد؟؟؟

مگه ميشه داش ولي رو با تمام معرفتش از ياد برد؟؟؟ راستي داش ولي هنوز حاضري به خاطر من تو پادگان بمونيو نري خونه؟؟؟؟

مگه ميشه محمد مراد خان رو با دفترچه مرخصي به دست از ياد برد؟؟؟

و خلاصه هيچ كس را نميشه از ياد برد ....

هنوز باور نميشه كرد كه تمام شد خدمت؛ ولي باز نميدانم كه براي چه ؛ براي كه ؛ چرا و چگونه آمديم و رفتيم


حرف هايم تمام شد ... ممنون كه با من بودين ... حلالم كنين ...

اين وصيت نامه هنري خدمت من بود .

نگارش : محمد فرهنگ در تاريخ 1387/8/22

خدا حافظ همين حالا ...

همين حالا كه من تنهام

خداحافظ ...........................................................
.

 

موضوع :
| *| نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم آبان 1387 و ساعت 6:18 بعد از ظهر توسط محمد(مرد تنها) |
وقار درجه اي
هركس تو پادگان براي پيشرفت دست به يكسري حركات متحيرالعقول ميزنه تا خودشو به اثبات برسونه..

حالا تصور كنين رئيس پادگان يه روحاني ميباشد پس براي اثبات مشخصه كه چكار بايد بكني

اعمال ؛ رفتار و موارد لازم جهت خود سازي براي فرمانده :

1 - مقاديري محاسن كه شانه شده باشد حتما.

2 - قدمهاي آهسته موقع راه رفتن.

3 - سر را موقع راه رفتن كمي به سمت چپ كج كرده و به پائين مي اندازيد.

4 - به هر احدي كه ميرسين با جمله سلام عليكم طرف را بدرقه ميكنين . نكته: عليكم حتما موقع سلام بيايد و در همين لحظه كمي هم به طرف پائين خم ميشويد.

5 - طوري رفتار ميكنين كه با هيچ كس مشكلي ندارين.

6 - تسبيح هميشه همراه داشته باشين .

7 - و مهمترين قسمت روزي 2 بار به دفتر فرماندهان مراجعه ميكنين تا گزارش روزانه را ارائه دهيد و هفته اي يك بار جلسه 1 ساعتي ويژه برگزار ميكنين تا آمار كامل رو بدي.

۸-موها را با ژل نه استغفار با اندکی تف به صورت فرق کج به پس کله بچسبانید.

نكته : هر چيزي كه فرماندهان ميگويند همان درست است حتي اگر ماست به رنگ مشكي در آيد
تو همه پادگان ها از اين افراد هست ولي چه خوب بود كه آدم تو اين 2 سال هم مثل مرد خدمت كنه..

 

موضوع :
| *| نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم مهر 1387 و ساعت 7:30 بعد از ظهر توسط محمد(مرد تنها) |
تفريح درجه اي
                                                             اپيزوذ اول

حالا ديگه اين آخر خدمتي مرخصي هاي زياديه كه ميايم. پس سعي ميكنيم كه از اون به نحو احسن استفاده كنيم
سه شنبه يه روز ديگه بود مثل تمام روزها ولي براي ما خوب بود
با داش رامين و دوست هميشه وفادار داش ولي رفتيم سينما و نشستيم فيلم كنعان رو ديديم ولي به دل ننشست فيلم
شايد هم اين عمر ماست كه به دل نميشينه
به هر حال اينم يه روز درجه اي بود با خاطره اي كه اين تو ثبت ميشه
مهمترين نكته اين گردش هم غيبت داش حميد (تك سوار عشق ) بود كه چه با ما باشه چه نه جاش تو قلب ماست

             


......................................................................................................................
                                                     اپيزود دوم

يه فيلم تلوزيوني داره ساخته ميشه تحت عنوان (پسرها سرباز به دنيا نمي ايند)
كارگردان كار شاهد احمد لو ميباشد كه از كاراش ميشه به چند ميگيري گريه كني رو نام برد
از قرار معلوم كار بايد طنز باشه
چون زندگي سرباز كلا طنزه
ما درجه ايها براش آرزوي موفقيت ميكنيم
راستي اگه آدما سرباز به دنيا ميومدن چي ميشد ... با پوتين و لباس استتار...

 

موضوع : خاطرات درجه ای
| *| نوشته شده در پنجشنبه هجدهم مهر 1387 و ساعت 8:18 بعد از ظهر توسط محمد(مرد تنها) |
نظر سنجي درجه اي
                                                     روز حسرت در صدر

ماه مبارك رمضان با تمام خوبيهاش به پايان رسيد و ما درجه ايها اميدواريم طاعات و عباداتتان را به درگاه ابديت مورد قبول واقع شده باشه

طي نظر سنجي به عمل آمده در اين ماه از شما خواسته بوديم تا بهترين سريال را از ديد خود بيان كنيد كه نتيجه به اين صورت در آمد:

سريال برگزيده .. روز حسرت انتخاب گرديد

و به ترتيب سريالهاي بزنگاه ؛مثل هيچ كس  و مامور بدرقه در مكانهاي بعد قرار گرفتند

هرچند كه به گفته بعضي از دوستان هيچ يك از سريالها مورد پسند واقع نشده بود....

 

موضوع :
| *| نوشته شده در یکشنبه چهاردهم مهر 1387 و ساعت 8:13 بعد از ظهر توسط محمد(مرد تنها) |
1 تلفن درجه اي
دقت كنين نوشتم يك تلفن درجه اي اين يك  خيلي مهمه آخه نميدوني وقتي توي يه پادگان به چه بزرگي 1 تلفن كارتي باشه چه اتفاقائي ميشه رخ بده ..
به نظر من اين تلفن محرم اسراره اگه

 ميشد ضبط بشه هر چي حرف توش

 زده شده اونوقت حتما چهره تون به

تمامي اشكال در ميومد

 
خنده ؛ گريه ؛ تعجب؛ عصبانيت و...



ولي چيزي كه حتميه اين تلفن خيلي

 مقدسه تو اوجا.. نميدوني وقتي يه

بچه شهرستاني 40 دقيقه وا ميسته

تا نوبتش بشه و زنگ بزنه به ننش يا

 باباش يا دوست دختري كه منتظر

نشسته تا شرط باباش كه گفته ت

 خدمتت تموم نشه از زن خبري نيستو... از اين حرفا وبگه خانومم 2ماهه ديگه صبر كني به هم ميرسيم ....چقدر شيرينه خلاصه اينو بگم كه بيخود نيست كه صفي شده اين تلفن .. اونجا آدماش غم هاشون بلنده درست مثل صف هاشون راستي به نظر شما اگه گراهام بل ( كاشف تلفن ) نبود من كجا خدمت ميكردم ؟ شايد تو خونمون

 

موضوع : خاطرات درجه ای
| *| نوشته شده در پنجشنبه یازدهم مهر 1387 و ساعت 7:18 قبل از ظهر توسط محمد(مرد تنها) |
آخرين عكس درجه اي
آلبوم رو كه ورق ميزني با چند تا كاغذ مواجه ميشي فقط ... ولي وقتي ميخواي بري جاي دوري به مدت طولاني اولين چيزي كه بر ميداري همون كاغد هاست ...

اصلا ميدوني چرا وقتي ازدواج ميكني فيلم و عكس عروسيت رو دير بهت تحويل ميدن؟ من ميگم بهت : چون اون عكاس ميذاره بمونه امانت پيش خودش تا براي تو بشه يه خاطره اون عكس... حس تو به عكس رو ميگن حس نوستالژيك ..و ايراني ها قويترين حس رو نسبت به اين كاغذ دارند

اين وبلاگ هم براي منو؛ داش رامينو ؛ اين تك سوار عشق (حميد) حكم يه آلبوم رو داره و وقتي به آرشيو مراجعه ميكنيم يه چيزي بدنمون رو مور مور ميكنه ؛ يه قطره اشكي تو چشم جمع ميشه اما پائين نمياد از سر مرد بودن ...

ولي با همه اين حرفا ته دلمون راضيه چون الان شما دارين آخرين عكس درجه اي ما سه تا رو ميبينين
واين يعني خدمت داره تمام ميشه .....

 

موضوع :
| *| نوشته شده در یکشنبه هفتم مهر 1387 و ساعت 4:41 بعد از ظهر توسط محمد(مرد تنها) |
بازم مسابقه . اونم درجه اي
در راستاي اينكه مسابقه ما مورد استقبال شما قرار گرفت در نظز گرفتيم كه اين مسابقه را به صورت هاي مختلف مثل

مسابقات سياسي؛ علمي ؛ ورزشي ؛ هنري و....

براي شما ادامه دهيم و امروز اولين مسابقه را به علت اينكه در ماه مبارك رمضان هستيم با عنواني هنري برگذار ميكنيم

و سوال مسابقه :

كدام يك از سريال هاي ما رمضان مورد استقبال شما قرار گرفت

لطفا داستان ؛ فيلمنامه ؛ كارگرداني ؛ بازيگري و... را مد نظر قرار دهيد

براي شركت روي نوشته كليك كنيد.....

 

 مسابقه رمضان

 

موضوع : مسابقات درجه ای
| *| نوشته شده در شنبه ششم مهر 1387 و ساعت 1:36 بعد از ظهر توسط محمد(مرد تنها) |
عشق برباد رفته 1درجه ای
يه پسر 100 كيلوئي با 18 سال سن و 5كلاس سواد وقتي عاشق ميشه خودش يه مصيبت جداست
چه برسه يه گند بزرگ هم بالا بياره

محمود كه sms بلد نبود بده بهم گفت يه sms بده و توش بنويس ساعت 10 تماس ميگيرم و به آخرش يه i love you هم اضافه كن .. منم انجام دادم براش .

                           

ساعت 10 شب محمود تماس ميگيره و گوشي از پشت خط جواب ميده و تركوندن لاو آغاز ميشه در تمام 5 دقيقه صحبتي كه ميشه جز كلمات شيريني مثل عاشقتم ؛ دوست دارم ؛ جيگرتو بخورم ؛ كاش امشب پيشم بودي و... شنيده نمي شد وكم كم داشت كار به جاهاي باريك ميرسيد مثل: فكر كن كه من هستمو ؛تو هستيو ؛ يه پتو دونفره....

كه به يكباره ديدم محمود رنگش شد مثل گچ و از ترس چيزي نمونده بود كه خيس كنه خودشو .. تلفن رو قطع كرد و گفت : بيچاره شدم مامانش بود . تا الان با زيدم اشتباه گرفته بودم ... آقا خلاصه داستاني بود اونشب چون باباشم زنگ زد و گفت بهش كه با قمه ميام سراغت ... خلاصه محمود تا صبح از ترس نخوابيدو ما هم تا صبح خنديديم و تا دو سه روز تو پادگان سوژه خنده جور بود ...

ولي من هنوز موندم كه اون چطوري صداي مامان و دختر رو نتونست از هم تشخيص بده....
 

موضوع : خاطرات درجه ای
| *| نوشته شده در جمعه بیست و نهم شهریور 1387 و ساعت 12:9 بعد از ظهر توسط محمد(مرد تنها) |
يك روز جهنمي
تا حالا شده يك روزي احساس تنهائي كني ؟ به طوري كه هيچكس رو با خودت نبيني.

                            تنها بودن يه كابوس شومه عزيزم
                                                             نباشي كار دل تمومه عزيزم

شعر قشنگيه...نه؟

امروز گرد مرده توي پادگان ريخته بودن به هرجائي كه نگاه ميكردي پر بود از خالي..
هر جائي كه ميرفتم هيچكس نبود نه داش راميني بود نه داش حميدي . . آخر خدمتي بچه ها همه معمولا ميرن مرخصي ولي امروز غير عادي بود ..

همه نبودند؛ تمام بچه هائي كه  2سال رو كنار هم بزرگ شديم ؛ فقط مرد تنها بود و تنهائيش
امروز خدا رو شكر كردم كه منم با اينها تموم ميكنم خدمت رو چون امروز فقط 1 روز بود وقابل گذروندن ..

الان ديگه احساس ميكنم خيلي سخت جدائي.. ونميدونم خوشحال  باشم اومدم خدمت يا نه.

به حرحال اينها رو نوشتم تا درد دلي كرده باشم .. شايد اصلا نخوني مطلب رو .. يا بخونيو زود از كنارش بگذري و يه نظر بذاري و بگي به من يه سري بزن ؛ مثل تمام اونهائي كه براي همه ميفرستي .

ولي اين مطلب ميمونه يادگاري براي روزي كه از ته دل شدم دلتنگ اين روز...

 

موضوع :
| *| نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387 و ساعت 10:47 بعد از ظهر توسط محمد(مرد تنها) |
خون درجه اي
اين داستان واقعيست

با 2تا انگشت آروم زد روي بازوم تا رگي پيدا كنه.. دور بازوم يه كش محكم بسته بود .. راه فرار نداشتم..
سرنگ را آروم بر روي رگ گذاشت و به داخل فشار داد ...

ترسيده بودم ولي مجبور بودم كه تحمل كنم

از اتاق بيرون آمدم و نوبت به رامين بيچاره رسيد

اشك در چشمانش حلقه زد ... به صندلي انگار ميخكوب شده بود .. نگاهش به سرنگ بود و قلبش پيش آينده اي نا معلوم...

چشمانش را كه باز كرد ديگر تمام شده بود..

2 روز بعد

رامين با برگه اي در دست به سمتم آمد . برگه اي كه در دست راستش بود.

نگاهي به من ميكند و ميگويد:
داداش تمام شد؛ گروه خون تو oمثبت است و من A مثبت

نگران حال ما نباشيد منو داش رامين براي گرفتن كارت پايان خدمت احتياج به كارت خون داشتيم كه بحمداله تست خون با موفقيت همراه بود

ولي انصافا ترسناك بود آمپول...ولي شيرين وخاطره انگيز

نكته: براي گرفتن كارت ؛ خون دادن الزاميست پس اين يه خاطره اجباري بود و يه مطلب اجباري....

 

موضوع : خاطرات درجه ای
| *| نوشته شده در شنبه بیست و سوم شهریور 1387 و ساعت 10:56 بعد از ظهر توسط محمد(مرد تنها) |
مريضي .غيبت . مرام. از نوع درجه اي
امروز حالم خيلي بده به طوري كه سرپا نميتونم باشم از ديشب تب و لرز افتاده تو جونم

اينا رو نگفتم كه دلتون برام بسوزه . بلكه يه پيش زمينه براي مطلب امروز بود

امروز كه از خواب بيدار شدم ديدم از حال بدي كه دارم پادگان نميتونم برم پس دوباره سر جام خوابيدم و لرزيدم
ولي تو دلم يه آشوب بود چون بابت هر روز غيبت بايد سه روز اضافه خدمت كرد . پس گوشي رو برداشتم و زنگ زدم داش حميد كه ديدم حميد با رامين رفتن يه گوشه اي پيچيدن تا بخوابن احتمالا... كه گفتم  نميتونم بيام و اينجا بود برادران غيرتمند من دست به كار شدن....

خلاصه 1 ساعت بعد كه زنگ زدم ديدم داداش رامين برداشت و گفت : تا منو داري غم نداري . داداش مرخصي رد كردن برات.

انصافا كلي حال كردم از همين جا هم ميگم ايول بابا گل كاشتين برام.......

البته اين سومين باري بود كه اين حالت پيش ميومد و به خير گذشت ...


نكته: به غيبت تو سربازي ( نهست ) ميگويند كه بابت هر روز 3 روز بيشتر بايد خدمت كني....
 

موضوع : خاطرات درجه ای
| *| نوشته شده در دوشنبه هجدهم شهریور 1387 و ساعت 2:26 بعد از ظهر توسط محمد(مرد تنها) |
خداحافظ آبميوه درجه اي
                                                   راست ميگن چشم رو هم بذاري تمومه.

انگار همين ديروز بود ليوان هاي آبميوه رو جلومون گذاشت و ما گفتيم اسمش رو ميذاريم آبميوه درجه اي...

        
و امروز كه ميخواستم بگم آبميوه درجه هم تموم شد خيلي دلم گرفت.

آخه ماه رمضان كه تموم بشه داش رامين به مرخصي پايان دوره ميره و منم 1هفته بعدش ميرم؛ ولي مساله اينه كه آبميوه براي ما بدون هم لذتي نداره مثل داداش حميد كه الان رفته ماموريت و پادگان يه غمي داره كه موندن توش خيلي سخته...

آره آبميوه درجه اي هم تموم شد ولي قول گرفتيم از هم كه يه روزي با لباس شخصي بريم اونجا تا بگيم بابا اون سربازايي كه تا ديروز ميومدن حالا ديگه مرد شدن ؛ بزرگ شدن ولي هنوز با هم هستن...

نكته آخرين آبميوه درجه اي هم اين بود كه همه مهمون يه درجه اي ديگه بوديم ... داداش ولي بازدارياري كه معرفتش برامون درسي بود تو خدمت... .

با يه چشم گريون و يه لب لرزون ميگيم :

       

                                             بدرود آبميوه كاملا درجه اي.. بدرود.

 

موضوع : خاطرات درجه ای
| *| نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387 و ساعت 4:0 بعد از ظهر توسط محمد(مرد تنها) |
جک و اس ام اس های درجه ای(سری دوم)
قبل اینکه سری دوم جک ها و اس ام اس ها رو بذارم ۱تشکر کنم از گروهبان برای تهیه این مطالب برای ما و همچنین ۱یادی هم بکنم از ستواندوم دیروز رسول بیدخ که اونهم چهارشنبه هفته قبل کارت گرفت و با رفتن اون زنگ خروج از دنیای در جه ای  برای ما درجه ایها هم به صدا در اومد.

بچه که بودم از خدا میخواستم که به من یک دوچرخه بدهد بزرگ که شدم دیدم فایده ندارد گفتم یک دوچرخه بدزدم و بعد از خدا بخواهم که مرا ببخشد.

من بی پناهم تو بی گناهی - دل به تو دادم ، چه اشتباهی از تو کشیدم شکل کبوتر - نقاشی ام رو بگذار و بگذر تو این نبودی ، من بد کشیدم - آخه دلت رو هرگز ندیدم تو بی گناهی ، من بی پناهم - ایمن بمانی از اشک و آهم


تکیه بر دوست مکن محرم اسرار کسی نیست ما تجربه کردیم کسی یار کسی نیست

کسی که دو بار از روی یک سنگ بلغزد، شایسته است که هر دو پایش بشکند


بر خاک بخواب نازنین،تختی نیست. آواره شدن ,حکایت سختی نیست. از پاکی اشکهای خود فهمیدم . لبخند همیشه راز خوشبختی نیست

کلاس عشق ما دفتر ندارد شراب عاشقی ساغر ندارد بدو گفتم که مجنون تو هستم هنوز آن بی وفا باور ندارد


به چشمی اعتماد کن که به جای صورت به سیرت تو می نگرد ، به دلی دل بسپار که جای خالی برایت داشته باشد و دستی را بپذیر که باز شدن را بهتر از مشت شدن بلد است


عشق من تو باش نه برای اینکه در این دنیای بزرگ تنها نباشم.تو باش تا در دنیای بزرگ تنهاییم تنها ترین باشی..


موضوع : جک ها و اس ام اس های درجه ای
| *| نوشته شده در سه شنبه دوازدهم شهریور 1387 و ساعت 6:46 بعد از ظهر توسط محمد(مرد تنها) |
صبحانه درجه اي
آقا اين داستانه صبحانه خوردن ما هم عالمي داره تو پادگان


هركي ندونه فكر ميكنه كه درجه داران صبحانشون هم مثل نهار و شامشونه ولي حالا ببين چي ميگذره صبح تو پادگان...

از اونجائي كه قديمي ها نميذارن به خودشون بد بگذره سربازان جديد رو ميفرستن تا هم براي فرماندهان نون بگيرن هم براي ما و البته خودشون

اكيپ ما تو صبحونه يه گروه 6 نفري هستش كه به جز ما سه تا داداش ولي . مملي و حاجيلو هم اضافه كنين
هر روز 1نفر پول صبحانه رو تقبل ميكنه ( البته از سر زرنگي همه ميگن كه روز قبل دادن و از زيرش در ميرن ولي بحر حال گشنه نميمونيم )

حالا ببينين ما چي ميخوريم :

يك روز نان سنگك داغ يك روز هم بربري تازه.

روي نون هم يا پنير هست يا كره و مربا يا اگه پول باشه خامه .

5شنبه ها عدسي مهمونه پادگانيم حالا به همه اينها خرما . سبزي خوردن . چاي و ليموي تازه هم اضافه كنين البته نه به طور دائم...

ولي با همه اينها از همه بيشتر يه عكس درجه اي ميچسبه كه شما ببينيد و حالشو ببريد...

حتما ميگيد اين مرد تنها بازم تنهاش گذاشتن كه تو عكس نيست ...نه ، اوني كه دوربين تو دستشه خود تنهاشه ...

البته ناگفته نماند که یافتن جایی برای خوردن صبحانه به دور از چشم فرمانده هم ۱مشکل بزرگ که البته به دست توانای درجه ایها قابل حله.

 

موضوع : خاطرات درجه ای
| *| نوشته شده در شنبه نهم شهریور 1387 و ساعت 4:56 بعد از ظهر توسط محمد(مرد تنها) |
اعلام نتايج و شاهكار درجه اي
               اصلا قابل باور نيست . به نظر ما كه شاهكار بود . يك لحظه رويائي درجه اي
 
نتايج بهترين وبلاك ماه مرداد از سايت نايت اسكين اعلام شد

طي اين نظر سنجي وبلاگ درجه با 60راي در رتبه 64 در بين 99 شركت كننده قرار گرفت
                               
                            وما خدا را شاكريم كه آخر نشديم

و حالا دلايل اينكه شاهكار بود اين نتيجه : 

1- اول اينكه آخر نشديم

2- من خودم به شخصه تو عمرم با 60 نفر آشنا نشدم وحالا 60 تا راي آورديم...پس 60 حتما عدد زياديه

3 - من متولد 60 هستم و سنم تو پادگان از همه بيشتره پس به نظر من تعداد راي ما از همه بيشتره

4- از همه مهمتر هر راي شما براي ما 60 مليون راي ارزش داره پس بازم ما اوليم ولي تو قلب شما...

5- باز جاي شكرش باقيه كه تو اعلام نتايج با عدد 60 مواجه شديم نه با يه انگشت 60


من ميگم يك دست يعني 64 (انگشت 60 و 4 انگشت ديگر) پس دست ما رو تو دستتون بفشاريد كه اين نشانه تشكر قلبي ما از توست

                  ممنون كه به درجه اي ها راي دادين ....ستاره هايمان تقديم شما...
 

موضوع :
| *| نوشته شده در پنجشنبه هفتم شهریور 1387 و ساعت 4:26 بعد از ظهر توسط محمد(مرد تنها) |
ورزش درجه اي
                                                زنیرو بود مرد را راستی

تصور كن 3تا آدم تنبل مثل ما كه كل فعاليت كاريمون تو خدمت 10 دقيقه مفيد هم نميشه شديم مشتري پرو پا
قرص ورزش صبحگاهي...

                              نميدوني واليبال اونم ساعت 7 صبح چه حالي ميده ...

تو تيم درجه اي ها ما سه تا هميشه با هميم و وقتي بازي شروع ميشه وحشت رو ميشه در چهره حريف ديد

ولي از شوخي گذشته واليبال يه تفريح خوب براي ما تو پادگانه به 3 دليل

1- ورزش ميكنيم وشاداب ميشم
2- صبح زود كلي ميخنديم به كادري هاي مركز موقع بازي
3- تماشاگر هاي ما هم كلي به نوع بازي ما ميخندن كه خودش كلي صواب داره

اصلا به عكس كه خوب نگاه كنين خودتون از تيريپ ما ميفهمين كه چه نوع ورزشكارهائي هستيم....

 

موضوع : خاطرات درجه ای
| *| نوشته شده در یکشنبه سوم شهریور 1387 و ساعت 11:48 قبل از ظهر توسط محمد(مرد تنها) |
دلگيري درجه اي
خيلي بده وقتي قولي به كسي ميدي و نميتوني انجامش بدي حتي اگه كوهي از مشكلات جلوت باشه...

وقتي روز 4شنبه ما سه نفري مطلب داديم قرار شد كه حميد يا رامين ادامه مطلب رو بدن كه از قرار معلوم مشكلي پيش اومده براشون و نتونستن اين كار رو بكنن

به اين ميگن بدقولي ولي اگه بدونين كه داش حميد در حال ساخت خونه هستش وشبها از خستگي خواب نداره و داش رامين دچار  افسردگي شده حق ميدين كه دست به كيبورد نشن

شايد داداشام ناراحت بشن از اينكه اينارو گفتم چون درون زندگي شخصيشون اين مشكلات رو دارن

ولي همه اينارو گفتم تا بهشون بگم اين روزهاي سخت هم ميگذره مثل خدمت كه تمام ميشه و خاطراتش مثل يه سرباز جلوي چشمات رژه ميره

پس براشون اينو زمزمه ميكنم تا بگم داداشي ها خنده من از 100 گريه غم انگيز تر است...

                             دوباره يه گوشه ميشينمو واسه دلم ميخونم
                                      هنوز تو حسرت يه هم زبونم
                                     ولي نميشه گفت اينو ميدونم
                              دوباره نميخوام چشاي خيسموكسي ببينه
                                      يه عمر حال و روز من همينه
                                     كسي به پاي گريه هام نميشينه
                                          
                                         بازم دوباره دلم گرفته
                                     دوباره شعرام بوي غم گرفته
                                      كسي نفهميد غمم چي بوده
                                     دليل يك عمر ماتمم چي بوده...
 
شرمنده كه امروز هم شخصي بود مطلبم
 

موضوع :
| *| نوشته شده در جمعه یکم شهریور 1387 و ساعت 11:49 بعد از ظهر توسط محمد(مرد تنها) |
مطلب همگانی درجه ای
امروز برای اولین بار ما 3 درجه ای در کنار . با هم و با یک قلب برای شما مطلب میگذاریم امروز ما در یک حرت فرهنگی ولی خسته کننده برای اعتلای رشد فرهنگی جامعه گرد هم آمدیم تا خاطرات گچی خود را بر دیواری بنا نهیم .... این مطلب را در ذهن داشته باشین تا فردا شرح کامل امروز همراه با عکس تقدیم حضور مبارکتان شود ببخشید بیشتر از این وقت نداریم تا با هم باشیم فردا دلیلش را میفهمین...
موضوع :
| *| نوشته شده در چهارشنبه سی ام مرداد 1387 و ساعت 4:25 بعد از ظهر توسط محمد(مرد تنها) |
ژيگول درجه اي
          اشتباه نكنيد اين ژيگول يه سرباز تيتيش ماماني يا يه پسر خوش چهره نيست

يه بچه گربه كه تو پادگان بدست يه سرباز به نام مهرداد شروع به رشد كرده ولي مصيبتي براي سربازان شد

داستان از اين قراره كه وقتي سرهنگ براي موقع نماز مياد جلوي آسايشگاه تا ببينه سربازاش موقع نماز چه ميكنند ميبينه مهرداد جلوي آسايشگاه نشسته و داره به ژيگول  شير ميده اونوقته كه خون جلوي چشماش رو ميگيره و سر سرباز چنان فريادي ميزنه كه طفلك مهرداد 4 روز مرخصي ميگيره تا جلوي چشم سرهنگ نباشه

                                 

                        خلاصه اين ميشه كه سربازان همه به نگهباني تنبيه ميشند

البته تو اين 4 روز كه نبود مهرداد به همت سربازان  ژيگول رو از پادگان فراري داديم تا جونش در امان باشه...

شما هم اگر گربه اي مشكي و زشت رو ديدين كه داره قدم هاي استواري تو خيابون بر ميداره بدونين اون ژيگوله كه بزرگ شده و خدمت سربازيش تموم شده...

نكته :  ژيگول نام گربه ياد شده است كه با همفكري سربازان روي آن نهادند...

 

موضوع : خاطرات درجه ای
| *| نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1387 و ساعت 2:41 بعد از ظهر توسط محمد(مرد تنها) |
بالا پايين درجه اي
                   يك روز ميبيني تو عرش به سر ميبري و روزي ديگر بر فرش
 
مثل علي دائي كه با اون همه گلي كه زد ولي تو جام جهاني همه هو ميكردنش

يا مثل رضا زاده كه با 2تا طلاي المپيك تو روزاي آخر ورزش بهش انگ دوپينگ زدند

يا كسائي مثل علي پروين - ناصر حجازي و.....كه هو شدند بعد از كلي افتخار

حالا داستان واسه ما پيش اومده. من كه روزي توي پادگان در اوج كم خدمتي عالم و آدم رو ميپيچوندم حالا طوري تو پادگان گرفتار شدم كه بايد براي دستشوئي رفتن هم اجازه بگيرم... آخه 2 تا ساختمان هست كه من تو ساختمان بالا هستم و داش رامين تو پائين من هميشه ترك محل كار ميكنم و پيش داش رامين ميرم تا گپ بزنيم و وقت رو هدر بديم
ولي ديگه با ورود يه فرمانده جديد ديدن رامين واسه من شده آرزو ... البته داش رامين مرام ميزاره و مياد پيشم تا تنها نباشم . البته اين خودش آخر سوژه شده تو پادگان...

                                            حالا بريم ساختمان پائين ...

ديروز خبري رسيد كه شوكه شديم يكي از سربازان بي فرهنگ در تلافي بلاهائيكه داش رامين سرش نياورده بود ومن گفته بودم كه بياره مقداري آب دهان به گفته راوي در ليوان چاي داش رامين ريخته و كلي هم خنديده
ولي از اونجا كه شير هميشه شيره حتي اگه پير بشه با داش رامين بلائي سرش آورديم تاريخي... 20 روز اضافه خدمت و تبعيد به پاسدار خانه تا پايان خدمت...

ولي هنوز هم باورم نميشه من و داش رامين آخر خدمتي دچار اين چالش ها شديم وبر فرش قرار داريم ....البته فعلا.......


 

موضوع : خاطرات درجه ای
| *| نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387 و ساعت 3:55 بعد از ظهر توسط محمد(مرد تنها) |
آخرين فرصت درجه ای
                                           بجنبيد داره تموم ميشه اين مسابقه
 
تا آخر مرداد فقط مهلت دارين كه تو مسابقه درجه ايها شركت كنين و با بهترين شدن آمار وبلاگتون رو افزايش دهيد

طبق آخرين نظر سنجي بهترينها بدين شرح ميباشد

-1 وبلاگ.. غربت گلها www.javdaneh.blogfa.com
2- وبلاگ.. ما چهار تا www.patoghema4ta.blogfa.com
-3 وبلاگ.. منم بنويسم www.neminevisam.blogfa.com

از نكات جالب حضور وبلاگ درجه در رتبه چهارم ميباشد

رقابت تنگاتنگ ميباشد و با گذشت زمان و تلاش خودتون جابجائئ هاي زيادي رخ خواهد داد

                           بازم ممنون كه در اين مسابقه شركت ميكنين...
                         براي شركت در مسابقه به آدرس زير مراجعه كنين.
                        
                        http://www.daraje.blogfa.com/page/gamedaraje.aspx
 

موضوع :
| *| نوشته شده در یکشنبه بیستم مرداد 1387 و ساعت 1:22 بعد از ظهر توسط محمد(مرد تنها) |
آرایشگر درجه ای
بله يك مقدار غير متعارفه ولي واقعيه.

از وقتي پادگان تصميم به جذب اين آقا وحيد(آرايشگر پادگان) كرد يه جورائي روزگار سربازان رو سياه كرد .

از خوبي هاي داش وحيد هر چي بگيم كمه ولي تو كارش استاده (البته تو خراب كردن مو) حالا جديدآ وقتي تو پادگان اشتباهي از كسي سر ميزنه فرمانده ميگه برو پيش وحيد موهاتو بزن و اينجاست كه اشك تو چشم سرباز حلقه ميزنه و ميگه :        
منو زندان بندازين ولي موهامو پيش اون نزنين...

از شاهكار هاي وحيد براتون بگم كه سرواني از سر ناداني پيش اون ميره و بعد از اتمام اسلاح ميبينه سيبيلي كه 30 سال روي لبش سبز بود ديگه نيست ...

يا سربازي كه براي كوتاه كردن رفته بود وقتي ميبينه نصف موي خود رو با شماره 2 از دست داده با همون نصفه فرار ميكنه و تا الان باهاش قهره...

البته دست فرمون اين داش وحيد هم عاليه مثل آرايشگري... اونقدر كه من 1بار سوارماشينش شدم و ديگه سوار نشدم....

البته وحيد ديپلم آرايشگري داره ولي به اميد روزي كه فوق ليسانسش رو بگيره....

 

موضوع : معرفی درجه داران
| *| نوشته شده در شنبه نوزدهم مرداد 1387 و ساعت 10:18 بعد از ظهر توسط محمد(مرد تنها) |
دانه هاي تسبيح هم تمام ميشود
وقتي به آخر خدمت ميرسي ميگن ديگه نميكشه چون خسته شدم.

ديگه تو اين روزهاست كه خدمت برات ميشه يه خاطره ....پر از خاطرات رنگي

هركي كاري ميكنه تا زمان بگذره ... يكي 100 روز مونده به زمان كارت يه تسبيح ميگيره دستش و هر روز يكي از دونه هاي تسبيح رو ميشكنه...

يكي تقويم رو سياه ميكنه و هر روز رو خط ميزنه........ يكي روز هاي باقيمونده رو نبود ميكشه .......يكي گوشه گير ميشه از افسردگي...

يكي عصبي ميشه از حرف هاي زيادي كه شنيده....... يكي سرش رو گرم ميكنه به تربيت سربازان جديد.....يكي با خودش حرف ميزنه.....

يكي بيخودي ميخنده .... يكي با يكي ديگه دست به دست ميده تا به بقيه بخنده.... يكي به روزهاي بعد خدمت فكر ميكنه ..... ووو...

ولي ما  تو پادگان به اين فكر ميكنيم  چطوري به تو كه داري اينو ميخوني بگيم

                     آره خود تو بزرگ ترين دلگرمي ما براي گذراندن آخر خدمتي آره تو...

                                                           مرسي
 

موضوع :
| *| نوشته شده در جمعه هجدهم مرداد 1387 و ساعت 10:28 بعد از ظهر توسط محمد(مرد تنها) |
یک نامه عاشقانه کاملا درجه ای
 

سلام

امیدوارم نظر به راست مرا از راه دور بپذیری و آزادم نمایی، کاش می توانستم تا پیش پای تو قدم آهسته آمده و در مقابلت درجابکوبم و دریچه قلبم را در برابر فرماندهی مژگانت می گشودم و نوک مگسک زبانم را زیر خال سیاه لبانت نشانه روی کرده و به فرمان آتش بوسه ای داغ و آتشین به سویت رها می کردم تا تو بگویی ...به جای خود ، حرکت از نو ...

کاش در برابرت کالیبر بازوانم را به اندازه کرات باز می کردم و رزم انفرادی را با تو در دشت آرام سینه ات آغاز می نمودم و در پناهگاه سنگر عشق تمرین بوسه می کردیم و تو آنگاه مناطق ممنوعه بدنت را که استتار کرده بودی نمایان می کردی ...

عزیزم ... از دوری تو توپخانه دلم تبدیل به خانه غم شده و با کوچکترین جرقه آتش تو منفجر خواهد شد .

خب، دیگر آزاد باش ، روان خوش ترکیبت را جمع کن ، زلفانت را آرایش بده و تمام ارتش وجودت را به حالت آماده باش دربیاور و منتظر فرمان بعدی عشق باش ...

 


موضوع :
| *| نوشته شده در چهارشنبه نهم مرداد 1387 و ساعت 12:14 بعد از ظهر توسط محمد(مرد تنها) |
شاعر درجه ای
امروز ۱ درجه ای از اهالی دامغان به اسم محمد ذوالفقاری  تو پادگان این شعر برام نوشت که ازش تشکر میکنم و بدون هیچ کم و کاستی تو بلاگ قرار میدم:

          

 

ببند روسریت را عروس من در باد

و بی خیال زمانه که هر چه بادا باد

 

نشست حس غریبی میان چشمانت

که بوسه بوسه غزل از نگاه تو افتاد

 

میان بستر خاموش و سرد و تاریکی

که می برد دل من را به نا کجا آباد

 

ببین امید کجا می برد دل ما را....

 

و صبح پشت همین پنجره به سمت شمال

نگاه خیس تو "باران" به چشم من افتاد

 

نشست نام قشنگت به جان شیرینم

که بیستون شده قلبم به تیشه"ی"فرهاد

 

"شکر فروش "که عمرش دراز باد چرا

شکست شیشه عمرش به دست تو، بی داد

 

به احترام جنونی که از تو سر شارم

غرور آینه ها را شکسته ای، همزاد

 

و از هجوم علفهای هرز گیسویت

چقدر ناله و شیون؟؟عروس من، فریاد

 

بزن..برقص..بچرخ و از این سماع خوش باش

و بی خیال زمانه که هر چه بادا باد.....


موضوع :
| *| نوشته شده در سه شنبه هشتم مرداد 1387 و ساعت 8:35 بعد از ظهر توسط محمد(مرد تنها) |
آخرين قدم هاي درجه اي با يك پوتين پاره
 ديگر به آخرش نزديك ميشوم ....... احساس عجيبيست.....  دلتنگي

صداي آهنگي غمگين توي گوشم طنين انداز ميشود......... شايد ساز زندگيم شكسته

نت هاي آهنگ من انگار منتظر ريتمي متفاوت  ميباشد براي همراهي   .....    يك همراه كاملا درجه اي

                             ديگر دستانم به روي سيم هاي ساز  نميچرخد

استاد در گوشم فرياد ميزند ....... دستم را روي ساز ميبرد ......... نت را جلوي من ميگذارد .... ولي.........
                                    
دستم باز آهسته از روي ساز مي افتد.


راستي تو سازت را براي همراهي من كوك

كرده اي؟؟؟ .............

 

موضوع :
| *| نوشته شده در دوشنبه سی و یکم تیر 1387 و ساعت 7:11 بعد از ظهر توسط محمد(مرد تنها) |
غم درجه ای
فقط كافيه چشمهاتون رو يك لحظه ببنديد تا صدائي آشنا را در گوش خود احساس كنيد و هميشه حسرت نشنيدنش رو بخوريد
                                        

                                خسرو شکیبایی درگذشت        
 

                           


ديشب خسرو خان  با معجزه هامون سوار بر اتوبوس شب مثل يك رئيس در حالي كه كاغذي بي خط در دست داشت براي  هميشه به خانه سبز رفت .
سبز سبز سبز ..........

ميخوام بهش بگم خسرو خان تمام ستاره هاي درجه داران رو به تو ميدم تا توي اين شب بي ستاره با خود به آسمان ببري

چون بزرگ ترين ستاره براي تو بود كه خاموش شد

ولي بدون ما با خواهران غريبت همدرديم و روزي روزگاري به يادت كاكتوسي سبز سبز روي طا قچه  ميگذاريم و بدون كه تو يك كيميا براي سينما بودي

با تو بودن براي من در عالم هنر يك آرزو بود .

حسرت يك پلان بازي براي دوربيني كه پشتش منه كوچك ايستاده بودم در دل ماند ...........

          (   به ياد آرزوهائي كه ميميرند سكوتي ميكنم سنگين تر از فرياد   )


                                نامه رضا کیانیان به خسرو شکیبایی

سلام خسرو جان

بي‌خبر گذاشتي و رفتي. بدون خداحافظي!

دو هفته پيش هم كه آخرين جايزه‌ات رو گرفتي، روي صحنه لام تا كام حرف نزدي. از گوشه صحنه اومدي بالا و آروم جايزه‌ات را گرفتي؛ براي سي سال حضور پرشور و شوقت در سينمايي كه اين روزها چندان شور و شوقي در آن نيست.

فقط لبخند زدي و رفتي پايين و لاي جمعيت گم شدي. خوب اگه قرار بود بري و پشت سرت رو هم نگاه نكني، چند كلمه‌اي براي ما كه پشت سرت بوديم، حرف مي‌زدي!

يادمه وقتي آمدي رو صحنه، حالت خوب بود.

آخه يكي دو بار ديگه كه اين اواخر روي صحنه اومدي و ديدمت، حالت زياد خوب نبود. ولي اين دفعه، همه خوشحال شديم. فقط نمي‌دونستيم داري ميري. نمي‌دونم خودت مي‌دونستي يا نه. مي‌گن آدماي خوب قبل از رفتن، حال‌شون خيلي خوب مي‌شه؛ چون دارن مي‌رن يه جاي خوب. ما از كجا بايد مي‌فهميديم كه اين حال خوب نشانه‌ي چيه؟ هميشه بعد از اين‌كه اتفاق مي‌افته، مي‌فهميم. ولي فكر كنم خودت مي‌دونستي؛ چون هيچي نگفتي و اون‌جوري فقط لبخند زدي. شايد داشتي خداحافظي مي‌كردي و ما نمي‌فهميديم. ولي چه خداحافظي باشكوهي! خيلي‌ها آرزو دارن در اوج خداحافظي كنن؛ اما نمي‌تونن. شايد هم اون لبخند همين معنا رو داشت. شايد اگر حرف مي‌زدي، همه‌ي خداحافظي‌ات مي‌شد همون چند تا كلمه؛ ولي چون هميشه شاعر بودي، فقط مهربان و با سپاس نگاه كردي و لبخند زدي. حالا كه فكر مي‌كنم، مي‌فهمم اين‌جوري بيش‌تر حرف زدي.

من هي بايد از تو ياد بگيرم. يادته سال‌ها پيش وقتي از مشهد به تهران آمدم، تو روي صحنه‌هاي تئاتر مي‌درخشيدي. من كلي دويدم تا روي صحنه بيام و ديده بشم.

بعدها هم كه تو روي پرده سينماها مي‌درخشيدي، باز هم من كلي دويدم تا روي پرده بيام و ديده بشم.

يادته من اولين فيلمم رو كه بازي كردم، تو «هامون» بودي. من يادمه كه در فيلم «كيميا»، دست منو مي‌گرفتي. كلي حال مي‌دادي كه رو بيام و ديده بشم. بعد هم فقط يك بار ديگه شانس داشتم در كنار تو بازي كنم؛ تو فيلم «درد مشترك»، چه بامسما.

ارتباط من با تو، مثل كوهنوردها با كوه‌هاست. هر قله‌اي رو كه فتح مي‌كنن، مي‌بينن پشتش يه قله‌ي بلندتر هست. من هرچي مي‌دوم، تو يه قدم جلوتري؛ مثل الآن. جلوتري ديگه عموجون. رفتي اون‌ور. نمي‌دونم چقدر ديگه بايد بدوم تا به اون‌ور برسم، تازه نمي‌دونم در چه وضعيتي ميام اون‌ور.

پس از اون‌ور يه دعايي براي من بكن. ميگن دعاي اون‌وري‌ها براي اين‌وري‌ها زودتر مستجاب مي‌شه. اين‌جوري كه تو رفتي، كلي «خدابيامرزي» و «يادش بخير» و «حال‌هاي خوب» و «يادهاي خوب» و .. بدرقه‌ي راهته.

من كه شاهدم، خودتم اگه حال‌شو داشته باشي، يه نگاهي به اين‌ور بندازي مي‌بيني.

دست پر رفتي ديگه. مي‌بيني چقدر از من جلوتري! كلي بايد بدوم تا موقع رفتن دستم پر باشه.

البته جات پيش ما خاليه. هنوز سينماي ايران كلي با تو كار داشت. ولي خوب مثل به دنيا آمدنه ديگه. موقعش كه برسه، بايد متولد بشيم. ما يه تولد رو ديديم؛ تو دو تا؛ تولدت مبارك.

مي‌دونم اون‌جا كلي از بر و بچه‌هاي سينما و تئاتر اومدن پيشوازت. حتما كلي هم تدارك ديدن.

ما كه اون دنيا به بازيگري‌مون ادامه مي‌ديم. اون‌جا هم حتما نمايش هست. اون‌وري‌هام حتما به سرگرمي احتياج دارن. پس اون‌جا بي‌كار نمي‌مونيم. وقتي مردم رو سرگرم مي‌كنيم و حال‌شون خوب مي‌شه. يه خدابيامرزي به ما و پدر و مادرمون مي‌گن ديگه. وقتي مردم تو خيابون تو رو مي‌ديدند و بي‌اختيار لبخند مي‌زدند، خودش خدابيامرزيه ديگه. وقتي مردم مي‌فهمن كه تو رفتي و ديگه ميون ما نيستي، گريه مي‌كنن و جاتو خالي مي‌كنن، خدابيامورزيه ديگه.

مي‌بيني خدا چه لطفي به تو داشته كه اين موقعيت و جايگاه ‌رو بهت داده. پس اون‌طرف هم حتما تحويلت مي‌گيره و مي‌بردت روي صحنه‌ها و پرده‌هاي اون‌جا، كه بازم مردم اون‌ور ببيننت و حال‌شون بهتر بشه و خدابيامرزي ادامه داشته باشه.

                                 به اميد ديدار:رضا کیانیان



موضوع : مناسبتهای درجه ای
| *| نوشته شده در جمعه بیست و هشتم تیر 1387 و ساعت 10:13 بعد از ظهر توسط محمد(مرد تنها) |
دعوت درجه اي
ديروز بازهم درجه اي ها با هم دست دادن تا يه كارايي بكنن
دفعه هاي پيش وقتي دستامونو تو دست هم ميذاشتيم كارهاي بدي از آب در نيومد مثل: ساخت وبلاگ - خوردن آب ميوه درجه اي - فراموشي بدي هاي خدمت و.............
حالا دست داديم كه با هم بريم به يك تور يكروزه در ماسوله تا خستگي خدمت رو در بياريم
حتما كنجكاو ميشين كه تو يه تور درجه اي چي ميگذره ؟ مطمئنا با این وسیله سفر نمیکنیم.

ولي گفتيم كم لطفي ميشه اگه دعوت نكنيم
حالا اگه ميخواين يه تور ناب درجه اي رو با ما باشيد تو نظر هاتون برامون بگيد كه مياين يا نه
البته روز تور احتمالا 9 يا 10  مرداد ميباشه كه با شما ميشه تور درجه اي با وبلاگ نويسان برتر
منتظر جوابتون هستيم..........................

 

موضوع :
| *| نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387 و ساعت 4:55 بعد از ظهر توسط محمد(مرد تنها) |
فقر درجه اي

نميدوني چه دردناكه وقتي از جلوي آبميوه فروشي درجه اي رد بشي و روت رو به سمت ديگه بكني تا هوس آبميوه نكني و شرمنده مغازه داري كه 5شنبه ها چشمش به در مغازشه تا با صداي پوتين برق خنده بشينه روي لبهاش........

5شنبه منو داش رامين وقتي دستمونو كرديم تو جيب فقط پول كرايه ماشين بود كه خود نمائي ميكرد و حتی هر چی این جیب اون جیب کردیم نتونستیم از دختر فال فروش فال این هفته درجه ای بخریم

دلمون گرفت چون قرارمون بود كه 5شنبه ها تابستون بشينيم زير كولر و آبميوه درجه اي بخوريم ولي بي خيال ميگذره

۵ تا نكته اساسي تو اين خاطره بود كه:

1- انصاف نيست حقوق 1 سرباز در ماه نهايت 35 هزار تومان باشه

2- ميگن فقر و فحشا.. ميترسم اگه اينطوري پيش بره سربازا دست به خود فروشي بزنن فقط كافيه تصور كني..........

3- بدون آبميوه درجه اي زندگي سخته ولي ميگذره ولي از چشمهاي منتظر مردي كه به در مغازه دوخته شده و صداي پوتين رو نميشنوه نميشه گذشت

۴.یک درجه ای قرار بود آبمیوه مهمون کنه برای ماشینش که نداد برای همین ما بیشتر رو جیب اون حساب می کردیم تا جیب خالی خودمون

۵- مهمتر از همه داش حميد نبود ...... شايد اگر بود اين مطلب نبود................


موضوع :
| *| نوشته شده در جمعه بیست و یکم تیر 1387 و ساعت 5:35 بعد از ظهر توسط محمد(مرد تنها) |
شکستن رکورد درجه ای

                                    عشق پيري گر بجنبد سر به رسوائي زند

حتما معني اين ضرب المثل رو ميدونين . البته به هر عشقي عشق دختر پسري و اين چيزا نميگن

درس خوندن هم ميتونه عشق بياره. بعد از اينكه داش رامين و داش حميد مدركو گرفتن گفتم اين خبر رو بدم.... متن خبر:

يكي از پيرمد هاي پادگان با درجه ستوان 3 وقتي ميبينه يكي كه 20 سال از خودش كوچيكتره و مدرك ليسانس داره يه درجه بالا تره

تصميم گرفته كه بره درس بخونه اين مرد 100 كيلوئي والبته بي مو حالا ديگه ركود تمام درجه داران دنيا رو زده..... به گفته خودش 16 ساعت خوابيده... تو اين سن درس ميخونه..... در خوردن كه نگو.... و روزي 2 بسته سيگار ميكشه...... حالا در ذهن خود تجسم كنيد:

اون يه شلوار جين بپوشه با يه تي شرت بدن نما كلاسور رو به سينه اش بچسبونه و مثل مانكن ها راه بره

پس من ميگم : عشق پيري گر بجنبد سر به رسوائي زند.....................

البته اينم بگم كه اين مرد از محبوب ترين كادري هاي پادگان ميباشد و پيشاپيش بهش تبريك ميگيم اين انتخاب  رو............


موضوع :
| *| نوشته شده در دوشنبه هفدهم تیر 1387 و ساعت 3:54 بعد از ظهر توسط محمد(مرد تنها) |

daraje

رامین (داش رامین)

daraje

http://daraje.blogfa.com

درجه

درجه

درجه

تمامی حقوق مادی و معنوی این بلاگ متعلق به همه افراده خدمت رفته , در حال خدمت و کسانی که در آینده خدمت می روند می باشد دنیای درجه ای = فرمانده هان + سربازان + یک عالمه خاطره

درجه

قالب بلاگفا

قالب پرشین بلاگ

قالب وبلاگ

Free Template Blog