حالا ديگه اين آخر خدمتي مرخصي هاي زياديه كه ميايم. پس سعي ميكنيم كه از اون به نحو احسن استفاده كنيم
سه شنبه يه روز ديگه بود مثل تمام روزها ولي براي ما خوب بود
با داش رامين و دوست هميشه وفادار داش ولي رفتيم سينما و نشستيم فيلم كنعان رو ديديم ولي به دل ننشست فيلم
شايد هم اين عمر ماست كه به دل نميشينه
به هر حال اينم يه روز درجه اي بود با خاطره اي كه اين تو ثبت ميشه
مهمترين نكته اين گردش هم غيبت داش حميد (تك سوار عشق ) بود كه چه با ما باشه چه نه جاش تو قلب ماست

......................................................................................................................
اپيزود دوم
يه فيلم تلوزيوني داره ساخته ميشه تحت عنوان (پسرها سرباز به دنيا نمي ايند)
كارگردان كار شاهد احمد لو ميباشد كه از كاراش ميشه به چند ميگيري گريه كني رو نام برد
از قرار معلوم كار بايد طنز باشه
چون زندگي سرباز كلا طنزه
ما درجه ايها براش آرزوي موفقيت ميكنيم
راستي اگه آدما سرباز به دنيا ميومدن چي ميشد ... با پوتين و لباس استتار...
موضوع : خاطرات درجه ای











م دنبال ۱شریک جرم میگشتم برای همین سید درجه ای هم با خودم همراه کردم نقشه درجه ای عالی اجرا شد اینجوری که با وانت غذا کنار قابلمه ها سنگر گرفتیم و از درب دژبانی رد شدیم داشتیم با سید درجه ای دستها مون را برای دست دادن درجه ای بالا می بردیم که یهو ماشین وایستاد اونم چند قدم بعد از در دژبانی ٬راننده گفت بنزین تموم کردیم ٬ترس تمام وجودمون را گرفته بود ماشینی که باید غذا میگرفت الان خاموش بیرون پادگان بود تنها راه کار این بود که پیاده شیم و ماشین را به طرف پمب بنزین داخل پادگان هل بدیم خلاصه بعد ۳۰ دقیقه هل دادان ماشین به پمپ بنزین رسیدیم و وقتی مجبور شدیم با ماشین بر گردیم پادگان آنقدر ار هل دادن ماشین خسته شده بودیم که دیگه نای برگشت به خونه را نداشنیم پس تصمیم گرفتیم تو آسایشگاه بخوابیم حالا اگه شما ته کارتهای سوختتون چیزی مونده قولشو به کسی ندید ٬بدید به درجه ایها که دفعه بعد اینجوری گرفتار نشند .مرسی. 

سرهنگ هم گفته بود براش گل ببریم خونشون تصمیم گرفتیم ساعت ۱۰ بپیچیم بریم که موفق هم شدیم. اما چشمت روز بد نبینه...وای به اون روزی که تو دو تا آپارتمان دو تا سرهنگ هم نام باشن و آسانسور هم خراب بشه چی میشه. ۴ تا گلدون ۵۰ کیلویی رو تا طبقه چهارم از پله ها بردیم بالا بعد که تموم شد فهمیدیم آپارتمان رو اشتباه رفتیم. خلاصه هزار بار خودمونو لعنت کردیم. شانس آوردیم که ۱ سرباز هم باهامون بود وگرنه دیگه هیچی. خلاصه با هزار بد بختی آوردیم پایین بردیم آپارتمان بغلی دوباره بردیم بالا . فکر میکنید ساعت چند شد؟ ساعت ۳ شده بود از هر روز هم دیرتر.خلاصه تا خود خونه خندیدیم و به خودمون فحش دادیم. به این میگن اشتباه درجه ای. امیدوارم شما تو زندگی از این اشتباهات نکنید.