تبليغاتX
درجه
daraje
تفريح درجه اي
                                                             اپيزوذ اول

حالا ديگه اين آخر خدمتي مرخصي هاي زياديه كه ميايم. پس سعي ميكنيم كه از اون به نحو احسن استفاده كنيم
سه شنبه يه روز ديگه بود مثل تمام روزها ولي براي ما خوب بود
با داش رامين و دوست هميشه وفادار داش ولي رفتيم سينما و نشستيم فيلم كنعان رو ديديم ولي به دل ننشست فيلم
شايد هم اين عمر ماست كه به دل نميشينه
به هر حال اينم يه روز درجه اي بود با خاطره اي كه اين تو ثبت ميشه
مهمترين نكته اين گردش هم غيبت داش حميد (تك سوار عشق ) بود كه چه با ما باشه چه نه جاش تو قلب ماست

             


......................................................................................................................
                                                     اپيزود دوم

يه فيلم تلوزيوني داره ساخته ميشه تحت عنوان (پسرها سرباز به دنيا نمي ايند)
كارگردان كار شاهد احمد لو ميباشد كه از كاراش ميشه به چند ميگيري گريه كني رو نام برد
از قرار معلوم كار بايد طنز باشه
چون زندگي سرباز كلا طنزه
ما درجه ايها براش آرزوي موفقيت ميكنيم
راستي اگه آدما سرباز به دنيا ميومدن چي ميشد ... با پوتين و لباس استتار...

 

موضوع : خاطرات درجه ای
| *| نوشته شده در پنجشنبه هجدهم مهر 1387 و ساعت 8:18 بعد از ظهر توسط محمد(مرد تنها) |
جانشین درجه ای
۱توضیح درجه ای قبل اینکه این مطلب تا ته بخونید بدم که این مطلب ۱هفته است ثبت موقت شده و منتظر بودم تا عکاس درجه ای عکس هم بهش اضافه کنه که متاسفانه انجامش نداد.میخوام بگم داش حمید از دل رود همان که از دیده رود.مگه نه؟ولی خودش هم میدونه به همراه مرد تنها از بهترین دوستهای زندگیمه وبازم دوستش دارم.

خوب حالا اصل ماجرا وقتی من به مرخصی پایان دوره اومدم فرمانده مجبور شد ۱جانشین درجه ای برام بیابه ولی نمیدونید که چقدر سخته وقتی 1روز صبح پاشی ببینی جایی که 15 ماه بهش تکیه زدی گرفتند حتی بعضی ها طاقت این عزل از قدرت ندارند و دست به خودکشی میزنند مثل هیتلر اما به هرحال هر اومدنی 1رفتنی داره 1روز رامین اومد جای سید احمد و حالا حبیب اومد جای رامین و 1روز هم یکی دیگه میاد جای حبیب.
اما توجیه کردن این جانشین تمام تلخی های جایگزینی از بین برد.امیدوارم در کارش موفق باشه و از اضافه خدمت بدور.
نگفته نماند در همان بدو جانشینی همه به این نکته اذعان داشتند که شباهت زیادی بین اون و فریده دختر ترشیده سریال بزنگاه است.

پیوست درجه ای:با اینکه ۴روزه از دربی گذشته و خیلی هم بی ربطه به این مطلب باید بگم  من تو دوره درجه ای بودنم ۴تا دربی دیدم که هر ۴تاش مساوی یک بر یک شده حالا نمیدونم اشکال از دنیای درجه ای یا دنیای فوتبالی؟


موضوع : خاطرات درجه ای
| *| نوشته شده در سه شنبه شانزدهم مهر 1387 و ساعت 6:53 بعد از ظهر توسط رامین (داش رامین) |
1 تلفن درجه اي
دقت كنين نوشتم يك تلفن درجه اي اين يك  خيلي مهمه آخه نميدوني وقتي توي يه پادگان به چه بزرگي 1 تلفن كارتي باشه چه اتفاقائي ميشه رخ بده ..
به نظر من اين تلفن محرم اسراره اگه

 ميشد ضبط بشه هر چي حرف توش

 زده شده اونوقت حتما چهره تون به

تمامي اشكال در ميومد

 
خنده ؛ گريه ؛ تعجب؛ عصبانيت و...



ولي چيزي كه حتميه اين تلفن خيلي

 مقدسه تو اوجا.. نميدوني وقتي يه

بچه شهرستاني 40 دقيقه وا ميسته

تا نوبتش بشه و زنگ بزنه به ننش يا

 باباش يا دوست دختري كه منتظر

نشسته تا شرط باباش كه گفته ت

 خدمتت تموم نشه از زن خبري نيستو... از اين حرفا وبگه خانومم 2ماهه ديگه صبر كني به هم ميرسيم ....چقدر شيرينه خلاصه اينو بگم كه بيخود نيست كه صفي شده اين تلفن .. اونجا آدماش غم هاشون بلنده درست مثل صف هاشون راستي به نظر شما اگه گراهام بل ( كاشف تلفن ) نبود من كجا خدمت ميكردم ؟ شايد تو خونمون

 

موضوع : خاطرات درجه ای
| *| نوشته شده در پنجشنبه یازدهم مهر 1387 و ساعت 7:18 قبل از ظهر توسط محمد(مرد تنها) |
کروکی درجه ای
تو پادگان هم مثل هرجای دیگه روز اول ۱فرم پذیرش توسط سرباز جدید پر میشه که شامل اطلاعان شخصی و کروکی محل زندگیشه با این تفاوت که این فرم با هزاز اندوه توسط سرباز جدید پر میشه و فرم استخدامی با هزازان امید به هر حال روزی روزگاری ۱سرباز جدید اومد و این مکالمه درجه ای من با اون.

سرباز:سلام(با حالت اضطراب در چهره)

من:سلام(با جدیت)

سرباز:من سرباز جدیدم گفتند پیش شما فرم پر کنم

من:اسمت چیه؟

سرباز:مهدیم٬ مهدی روگاه از یافت آباد

من:فقط اسمت پرسیدم

اسمش رو فرم پذیرش نوشتم و بهش دادم تا پرکنه به زحمت فرم پر کرد تا به کروکی رسید و بهم گفت:

سرباز:کروکی چیه؟(با تعجب)

من:یعنی عکس محل زندگیت بکشی دیگه(با تعجب)

وبعد از چند لحظه دیدم این تصویر  را تحویلم داد.

              

حالا نمیدونم اشکال از توضیحات من بود یا........به هرحال اون روز کلی خندیدیم


موضوع : خاطرات درجه ای
| *| نوشته شده در دوشنبه یکم مهر 1387 و ساعت 1:27 بعد از ظهر توسط رامین (داش رامین) |
عشق برباد رفته 1درجه ای
يه پسر 100 كيلوئي با 18 سال سن و 5كلاس سواد وقتي عاشق ميشه خودش يه مصيبت جداست
چه برسه يه گند بزرگ هم بالا بياره

محمود كه sms بلد نبود بده بهم گفت يه sms بده و توش بنويس ساعت 10 تماس ميگيرم و به آخرش يه i love you هم اضافه كن .. منم انجام دادم براش .

                           

ساعت 10 شب محمود تماس ميگيره و گوشي از پشت خط جواب ميده و تركوندن لاو آغاز ميشه در تمام 5 دقيقه صحبتي كه ميشه جز كلمات شيريني مثل عاشقتم ؛ دوست دارم ؛ جيگرتو بخورم ؛ كاش امشب پيشم بودي و... شنيده نمي شد وكم كم داشت كار به جاهاي باريك ميرسيد مثل: فكر كن كه من هستمو ؛تو هستيو ؛ يه پتو دونفره....

كه به يكباره ديدم محمود رنگش شد مثل گچ و از ترس چيزي نمونده بود كه خيس كنه خودشو .. تلفن رو قطع كرد و گفت : بيچاره شدم مامانش بود . تا الان با زيدم اشتباه گرفته بودم ... آقا خلاصه داستاني بود اونشب چون باباشم زنگ زد و گفت بهش كه با قمه ميام سراغت ... خلاصه محمود تا صبح از ترس نخوابيدو ما هم تا صبح خنديديم و تا دو سه روز تو پادگان سوژه خنده جور بود ...

ولي من هنوز موندم كه اون چطوري صداي مامان و دختر رو نتونست از هم تشخيص بده....
 

موضوع : خاطرات درجه ای
| *| نوشته شده در جمعه بیست و نهم شهریور 1387 و ساعت 12:9 بعد از ظهر توسط محمد(مرد تنها) |
خون درجه اي
اين داستان واقعيست

با 2تا انگشت آروم زد روي بازوم تا رگي پيدا كنه.. دور بازوم يه كش محكم بسته بود .. راه فرار نداشتم..
سرنگ را آروم بر روي رگ گذاشت و به داخل فشار داد ...

ترسيده بودم ولي مجبور بودم كه تحمل كنم

از اتاق بيرون آمدم و نوبت به رامين بيچاره رسيد

اشك در چشمانش حلقه زد ... به صندلي انگار ميخكوب شده بود .. نگاهش به سرنگ بود و قلبش پيش آينده اي نا معلوم...

چشمانش را كه باز كرد ديگر تمام شده بود..

2 روز بعد

رامين با برگه اي در دست به سمتم آمد . برگه اي كه در دست راستش بود.

نگاهي به من ميكند و ميگويد:
داداش تمام شد؛ گروه خون تو oمثبت است و من A مثبت

نگران حال ما نباشيد منو داش رامين براي گرفتن كارت پايان خدمت احتياج به كارت خون داشتيم كه بحمداله تست خون با موفقيت همراه بود

ولي انصافا ترسناك بود آمپول...ولي شيرين وخاطره انگيز

نكته: براي گرفتن كارت ؛ خون دادن الزاميست پس اين يه خاطره اجباري بود و يه مطلب اجباري....

 

موضوع : خاطرات درجه ای
| *| نوشته شده در شنبه بیست و سوم شهریور 1387 و ساعت 10:56 بعد از ظهر توسط محمد(مرد تنها) |
مريضي .غيبت . مرام. از نوع درجه اي
امروز حالم خيلي بده به طوري كه سرپا نميتونم باشم از ديشب تب و لرز افتاده تو جونم

اينا رو نگفتم كه دلتون برام بسوزه . بلكه يه پيش زمينه براي مطلب امروز بود

امروز كه از خواب بيدار شدم ديدم از حال بدي كه دارم پادگان نميتونم برم پس دوباره سر جام خوابيدم و لرزيدم
ولي تو دلم يه آشوب بود چون بابت هر روز غيبت بايد سه روز اضافه خدمت كرد . پس گوشي رو برداشتم و زنگ زدم داش حميد كه ديدم حميد با رامين رفتن يه گوشه اي پيچيدن تا بخوابن احتمالا... كه گفتم  نميتونم بيام و اينجا بود برادران غيرتمند من دست به كار شدن....

خلاصه 1 ساعت بعد كه زنگ زدم ديدم داداش رامين برداشت و گفت : تا منو داري غم نداري . داداش مرخصي رد كردن برات.

انصافا كلي حال كردم از همين جا هم ميگم ايول بابا گل كاشتين برام.......

البته اين سومين باري بود كه اين حالت پيش ميومد و به خير گذشت ...


نكته: به غيبت تو سربازي ( نهست ) ميگويند كه بابت هر روز 3 روز بيشتر بايد خدمت كني....
 

موضوع : خاطرات درجه ای
| *| نوشته شده در دوشنبه هجدهم شهریور 1387 و ساعت 2:26 بعد از ظهر توسط محمد(مرد تنها) |
خداحافظ آبميوه درجه اي
                                                   راست ميگن چشم رو هم بذاري تمومه.

انگار همين ديروز بود ليوان هاي آبميوه رو جلومون گذاشت و ما گفتيم اسمش رو ميذاريم آبميوه درجه اي...

        
و امروز كه ميخواستم بگم آبميوه درجه هم تموم شد خيلي دلم گرفت.

آخه ماه رمضان كه تموم بشه داش رامين به مرخصي پايان دوره ميره و منم 1هفته بعدش ميرم؛ ولي مساله اينه كه آبميوه براي ما بدون هم لذتي نداره مثل داداش حميد كه الان رفته ماموريت و پادگان يه غمي داره كه موندن توش خيلي سخته...

آره آبميوه درجه اي هم تموم شد ولي قول گرفتيم از هم كه يه روزي با لباس شخصي بريم اونجا تا بگيم بابا اون سربازايي كه تا ديروز ميومدن حالا ديگه مرد شدن ؛ بزرگ شدن ولي هنوز با هم هستن...

نكته آخرين آبميوه درجه اي هم اين بود كه همه مهمون يه درجه اي ديگه بوديم ... داداش ولي بازدارياري كه معرفتش برامون درسي بود تو خدمت... .

با يه چشم گريون و يه لب لرزون ميگيم :

       

                                             بدرود آبميوه كاملا درجه اي.. بدرود.

 

موضوع : خاطرات درجه ای
| *| نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387 و ساعت 4:0 بعد از ظهر توسط محمد(مرد تنها) |
صبحانه درجه اي
آقا اين داستانه صبحانه خوردن ما هم عالمي داره تو پادگان


هركي ندونه فكر ميكنه كه درجه داران صبحانشون هم مثل نهار و شامشونه ولي حالا ببين چي ميگذره صبح تو پادگان...

از اونجائي كه قديمي ها نميذارن به خودشون بد بگذره سربازان جديد رو ميفرستن تا هم براي فرماندهان نون بگيرن هم براي ما و البته خودشون

اكيپ ما تو صبحونه يه گروه 6 نفري هستش كه به جز ما سه تا داداش ولي . مملي و حاجيلو هم اضافه كنين
هر روز 1نفر پول صبحانه رو تقبل ميكنه ( البته از سر زرنگي همه ميگن كه روز قبل دادن و از زيرش در ميرن ولي بحر حال گشنه نميمونيم )

حالا ببينين ما چي ميخوريم :

يك روز نان سنگك داغ يك روز هم بربري تازه.

روي نون هم يا پنير هست يا كره و مربا يا اگه پول باشه خامه .

5شنبه ها عدسي مهمونه پادگانيم حالا به همه اينها خرما . سبزي خوردن . چاي و ليموي تازه هم اضافه كنين البته نه به طور دائم...

ولي با همه اينها از همه بيشتر يه عكس درجه اي ميچسبه كه شما ببينيد و حالشو ببريد...

حتما ميگيد اين مرد تنها بازم تنهاش گذاشتن كه تو عكس نيست ...نه ، اوني كه دوربين تو دستشه خود تنهاشه ...

البته ناگفته نماند که یافتن جایی برای خوردن صبحانه به دور از چشم فرمانده هم ۱مشکل بزرگ که البته به دست توانای درجه ایها قابل حله.

 

موضوع : خاطرات درجه ای
| *| نوشته شده در شنبه نهم شهریور 1387 و ساعت 4:56 بعد از ظهر توسط محمد(مرد تنها) |
آزادی درجه ای

قرار بر این نبود که امروز مطلبی داشته باشیم ولی این ماجرای حضور چند ساعته با اجبار در پادگان من را بر آن داشت که مطلبی تحت عنوان آزادی درجه ای بدم ٬بعد از چند روز مرخصی اصلآ انتطار نداشتم که امروز اجازه خروج از پادگان نداشته باشم جالبه که درجه ایها در بازداشت هم با هم بودند ولی آرزو نمیکنم که شما هم با ما بودید چون هیچ چیزی بهتر از آزادی نیست البته خوشحالیم که بعد از ۴ساعت تاخیر اجازه خروج از پادگان را پیدا کردیم.همیشه آزاد باشید.


موضوع : خاطرات درجه ای
| *| نوشته شده در دوشنبه چهارم شهریور 1387 و ساعت 7:12 بعد از ظهر توسط رامین (داش رامین) |
ورزش درجه اي
                                                زنیرو بود مرد را راستی

تصور كن 3تا آدم تنبل مثل ما كه كل فعاليت كاريمون تو خدمت 10 دقيقه مفيد هم نميشه شديم مشتري پرو پا
قرص ورزش صبحگاهي...

                              نميدوني واليبال اونم ساعت 7 صبح چه حالي ميده ...

تو تيم درجه اي ها ما سه تا هميشه با هميم و وقتي بازي شروع ميشه وحشت رو ميشه در چهره حريف ديد

ولي از شوخي گذشته واليبال يه تفريح خوب براي ما تو پادگانه به 3 دليل

1- ورزش ميكنيم وشاداب ميشم
2- صبح زود كلي ميخنديم به كادري هاي مركز موقع بازي
3- تماشاگر هاي ما هم كلي به نوع بازي ما ميخندن كه خودش كلي صواب داره

اصلا به عكس كه خوب نگاه كنين خودتون از تيريپ ما ميفهمين كه چه نوع ورزشكارهائي هستيم....

 

موضوع : خاطرات درجه ای
| *| نوشته شده در یکشنبه سوم شهریور 1387 و ساعت 11:48 قبل از ظهر توسط محمد(مرد تنها) |
ژيگول درجه اي
          اشتباه نكنيد اين ژيگول يه سرباز تيتيش ماماني يا يه پسر خوش چهره نيست

يه بچه گربه كه تو پادگان بدست يه سرباز به نام مهرداد شروع به رشد كرده ولي مصيبتي براي سربازان شد

داستان از اين قراره كه وقتي سرهنگ براي موقع نماز مياد جلوي آسايشگاه تا ببينه سربازاش موقع نماز چه ميكنند ميبينه مهرداد جلوي آسايشگاه نشسته و داره به ژيگول  شير ميده اونوقته كه خون جلوي چشماش رو ميگيره و سر سرباز چنان فريادي ميزنه كه طفلك مهرداد 4 روز مرخصي ميگيره تا جلوي چشم سرهنگ نباشه

                                 

                        خلاصه اين ميشه كه سربازان همه به نگهباني تنبيه ميشند

البته تو اين 4 روز كه نبود مهرداد به همت سربازان  ژيگول رو از پادگان فراري داديم تا جونش در امان باشه...

شما هم اگر گربه اي مشكي و زشت رو ديدين كه داره قدم هاي استواري تو خيابون بر ميداره بدونين اون ژيگوله كه بزرگ شده و خدمت سربازيش تموم شده...

نكته :  ژيگول نام گربه ياد شده است كه با همفكري سربازان روي آن نهادند...

 

موضوع : خاطرات درجه ای
| *| نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1387 و ساعت 2:41 بعد از ظهر توسط محمد(مرد تنها) |
بالا پايين درجه اي
                   يك روز ميبيني تو عرش به سر ميبري و روزي ديگر بر فرش
 
مثل علي دائي كه با اون همه گلي كه زد ولي تو جام جهاني همه هو ميكردنش

يا مثل رضا زاده كه با 2تا طلاي المپيك تو روزاي آخر ورزش بهش انگ دوپينگ زدند

يا كسائي مثل علي پروين - ناصر حجازي و.....كه هو شدند بعد از كلي افتخار

حالا داستان واسه ما پيش اومده. من كه روزي توي پادگان در اوج كم خدمتي عالم و آدم رو ميپيچوندم حالا طوري تو پادگان گرفتار شدم كه بايد براي دستشوئي رفتن هم اجازه بگيرم... آخه 2 تا ساختمان هست كه من تو ساختمان بالا هستم و داش رامين تو پائين من هميشه ترك محل كار ميكنم و پيش داش رامين ميرم تا گپ بزنيم و وقت رو هدر بديم
ولي ديگه با ورود يه فرمانده جديد ديدن رامين واسه من شده آرزو ... البته داش رامين مرام ميزاره و مياد پيشم تا تنها نباشم . البته اين خودش آخر سوژه شده تو پادگان...

                                            حالا بريم ساختمان پائين ...

ديروز خبري رسيد كه شوكه شديم يكي از سربازان بي فرهنگ در تلافي بلاهائيكه داش رامين سرش نياورده بود ومن گفته بودم كه بياره مقداري آب دهان به گفته راوي در ليوان چاي داش رامين ريخته و كلي هم خنديده
ولي از اونجا كه شير هميشه شيره حتي اگه پير بشه با داش رامين بلائي سرش آورديم تاريخي... 20 روز اضافه خدمت و تبعيد به پاسدار خانه تا پايان خدمت...

ولي هنوز هم باورم نميشه من و داش رامين آخر خدمتي دچار اين چالش ها شديم وبر فرش قرار داريم ....البته فعلا.......


 

موضوع : خاطرات درجه ای
| *| نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387 و ساعت 3:55 بعد از ظهر توسط محمد(مرد تنها) |
سوخت درجه ای
نگران که نشدید؟ درسته که عنوان مطلب سوخت درجه ای ولی اصلا به سوختن و آتش سوزی ربط نداره مطلب بر میگرده به روزی که از ما ۳تا فقط من مرخصی نگرفته بودم و تو پادگان بودم نزدیکیهای ظهر خیلی دلم گرفت تصمیم گرفتم زودتر از موعد از درب دژبانی رد شم دنبال ۱شریک جرم میگشتم برای همین سید درجه ای هم با خودم همراه کردم نقشه درجه ای عالی اجرا شد اینجوری که با وانت غذا کنار قابلمه ها سنگر گرفتیم و از درب دژبانی رد شدیم داشتیم با سید درجه ای دستها مون را برای دست دادن درجه ای بالا می بردیم که یهو ماشین وایستاد اونم چند قدم بعد از در دژبانی ٬راننده گفت بنزین تموم کردیم ٬ترس تمام وجودمون را گرفته بود ماشینی که باید غذا میگرفت الان خاموش بیرون پادگان بود تنها  راه کار این بود که پیاده شیم و ماشین را به طرف پمب بنزین داخل پادگان هل بدیم خلاصه بعد ۳۰ دقیقه هل دادان ماشین به پمپ بنزین رسیدیم و وقتی مجبور شدیم با ماشین بر گردیم پادگان آنقدر ار هل دادن ماشین خسته شده بودیم که دیگه نای برگشت به خونه را نداشنیم پس تصمیم گرفتیم تو آسایشگاه بخوابیم حالا اگه شما ته کارتهای سوختتون چیزی مونده قولشو به کسی ندید ٬بدید به درجه ایها که  دفعه بعد اینجوری گرفتار نشند .مرسی.
موضوع : خاطرات درجه ای
| *| نوشته شده در سه شنبه یکم مرداد 1387 و ساعت 6:25 بعد از ظهر توسط رامین (داش رامین) |
دزد درجه اي

وقتي كه پادگان تبديل ميشه به هتل اونوقت نگهبان سر پستش ميره لالا

بعد اين ميشه كه طي هفته پيش 2 بار دزد ميزنه به پادگان و بوفه رو غارت ميكنه

دفعه اول 30 هزار تومان پول و دفعه دوم جنساي بوفه رو ميبره

ولي جالب اينه كه دفعه دوم چون دخل خالي بوده يه 2000 هزار توماني تو دخل ميزاره واسه بركت بوفه

بعد از اين واقعه همه شدند كاراگاه تا دزد رو پيدا كنن حالا كيه خدا ميدونه

پس يه سوال مطرح ميكنيم ...به نظر شما كي ميتونه دزد باشه؟

1 - سربازان مركز 2 - ستوان هاي مركز 3- اعضاء كادر مركز 4 - افراد در حال آموزش

نكته: مسئول بوفه يه پسر بسيار خوبه كه اتفاقا در شعبده بازي و تردستي خبره است شايد با يه شعبده بازي دزد رو بگيره پس براش دعا كنين وگرنه اضافه خدمت در انتظارشه................


موضوع : خاطرات درجه ای
| *| نوشته شده در جمعه چهاردهم تیر 1387 و ساعت 11:17 بعد از ظهر توسط محمد(مرد تنها) |
مرگ درجه اي
                                                         هوالباقي

                             بازگشت همه به سوي اوست

درگذشت درجه اي جوان ناكام محود خمسه  را به تمام درجه داران تسليت ميگوئيم
تصور كنيد كه من توي آمبولانس نشستم بالاي سر اين سرباز و منتظر نفس آخرشم
تو دلم ميگم كه خبر اينو چطور بدم

حالا اصل داستان :

تو پادگان بوديم و وقت رفتن بود كه ديديم به يكباره سرباز ياد شده روي زمين افتاد و شروع به
اشك ريختن كرد وبه رنگ لبو در اومد . نفسي بالا نمي ايد . سرهنگ وبچه ها به تكاپو ميفتن كه
ببرنش بيمارستان ولي مشكل اصلي اينه كه انقدر چاقه كه نميشه بلندش كرد. مراد خان ميگه: جناب سرهنگ
تو پيكان جاش نميشه با وانت ببريمش تو اوج ناراحتي مرده بوديم از خنده......
خلاصه سوار امبولانسش كرديم و قرعه همراهيش به من افتاد تا ببرمش بيمارستان
نوار قلبي كه ازش گرفتن دكتر گفت كه از منم سالم تره . 2روز استراحت براش نوشتن كه لبخندي مليح
بر لبان تپلي نقش ميبنده. خلاصه بگم كه 2 روز مرخصي گرفتن نزديك بود به سكته چند نفر ختم بشه

طبق آخرين اخبار نفر ياد شده در سلامتي كامل به سر ميبره و 4 كيلو هم چاق تر شده...............
 

موضوع : خاطرات درجه ای
| *| نوشته شده در جمعه سی و یکم خرداد 1387 و ساعت 1:41 قبل از ظهر توسط محمد(مرد تنها) |
اشتباه درجه ای
از اون جایی که من و داش رامین علاقه زیادی به پیچ زدن از پادگان داریم و از اونجایی که سرهنگ هم گفته بود براش گل ببریم خونشون تصمیم گرفتیم ساعت ۱۰ بپیچیم بریم که موفق هم شدیم. اما چشمت روز  بد نبینه...وای به اون روزی که تو دو تا آپارتمان دو تا سرهنگ هم نام باشن و آسانسور هم خراب بشه چی میشه.  ۴ تا گلدون ۵۰ کیلویی رو تا طبقه چهارم از پله ها بردیم بالا بعد که تموم شد فهمیدیم آپارتمان رو اشتباه رفتیم. خلاصه هزار بار خودمونو لعنت کردیم. شانس آوردیم که ۱ سرباز هم باهامون بود وگرنه دیگه هیچی. خلاصه با هزار بد بختی آوردیم پایین بردیم آپارتمان بغلی دوباره بردیم بالا . فکر میکنید ساعت چند شد؟  ساعت ۳ شده بود از هر روز هم دیرتر.خلاصه تا خود خونه خندیدیم و به خودمون فحش دادیم. به این میگن اشتباه درجه ای. امیدوارم شما تو زندگی از این اشتباهات نکنید.
موضوع : خاطرات درجه ای
| *| نوشته شده در جمعه دهم خرداد 1387 و ساعت 8:46 بعد از ظهر توسط حمید(تک سوار عشق) |
خاطرات يه درجه اي از حبس
ميگن ۲ جا برا مرداست يكي پادگان يكي هم زندان ولي اينو

 از من كه هر دوشونو تجربه كردم بشنويد كه ۱مرد همه جا

 مي تونه باشه غير از اين ۲ جا تو اون مدتي كه حبس بودم

 و ساعاتهايي كه مي گذشت و رو ديوار خط مي كشيدم

 فهميدم ۱جا بدتر از پادگان هم هست اونم حبسه من كه

 اونجا ياد همتون بودم  اما خدا كنه گذر هيچكدومتون به

حبس نيفته

 

 


موضوع : خاطرات درجه ای
| *| نوشته شده در سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387 و ساعت 6:1 بعد از ظهر توسط رامین (داش رامین) |
بن بست درجه ای
امروز من و داش حمید هرکاری کردیم نتونستیم تا ساعت ۲:۱۵ از در دژبانی خارج شیم از تمام فنون گذشته مثل گذشتن از در با ماشین یا با برگه مرخصی یا با یک کادری یا با برگه ماموریت استفاده کردیم اما نشد که نشد تو اون نیم ساعت همه رو مقصر می دونستیم اما خدایی هیچکی مقصر نبود قانون پادگان دیگه که ما درجه ایها بهش عادت نداریم به این میگن ۱بن بست از نوع درجه ای.

از ظهرتا حالا تو فکر ۱نقشه جدیدم ولی هنوز چیزی به ذهنم نرسیده شما راهی برای کمک به ما برای گذشتن از در دژبانی دارید؟


موضوع : خاطرات درجه ای
| *| نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387 و ساعت 9:12 بعد از ظهر توسط رامین (داش رامین) |
حافظ و خدمت
امروز ظهر داشتیم با داش محمد از پادگان می اومدیم خونه تو مترو ۱پیرزن اومد گفت فال بخرید از اونجا که داش محمد ما دل مهربونی داره ۲ تا فال ازش خرید یکی برا خودش یکی برا من(البته اون ۲۰۰ تومانیو که داد به هر کی می داد پسمون می دادند) اما این است فال من:

مرا مهر سیه چشمان زسر بیرون نخواهد شد   قضای آسمان است این و دیگرگون نخواهد شد

رقیب آزارها فرمود و جای آشتی نگذاشت        مگر آه سحرخیزان سوی گردون نخواهد شد

حالا معنیش چی میشه؟


موضوع : خاطرات درجه ای
| *| نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386 و ساعت 7:32 بعد از ظهر توسط رامین (داش رامین) |

daraje

رامین (داش رامین)

daraje

http://daraje.blogfa.com

درجه

درجه

درجه

تمامی حقوق مادی و معنوی این بلاگ متعلق به همه افراده خدمت رفته , در حال خدمت و کسانی که در آینده خدمت می روند می باشد دنیای درجه ای = فرمانده هان + سربازان + یک عالمه خاطره

درجه

قالب بلاگفا

قالب پرشین بلاگ

قالب وبلاگ

Free Template Blog